مدير پارسي بلاگ
   1   2   3   4      >

بنام خدا
خاطرات سفر کربلا (19)



تلويزيون يک فيلم خارجي پخش ميکرد که دو مرد سر ازدواج با يه دختر، رقابت و تعقيب و گريز داشتند... در حين تبليغات وسط فيلم، که به سبک شبکه هاي ماهواره اي و البته بر مبناي تحريک شهوت ساخته شده بود، با جوان عرب هتلدار گپ و گفتي داشتم.
اسمش رو پرسيدم : عقيل صالح محمد. اسمم رو پرسيد و ازم خواست که روي کاغذ براش بنويسم. لبخندهاي جوانان عرب خيلي از ته دل است. نمي دونم چرا ماها اينقدر سطحي ميخنديم. لابد توي دلهامون يه خبرهايي هست که توي دل اونا نيست. ميگن کلاً عربها و خصوصاً عراقي ها از شادترين مردم هستند (البته تا ما يادمون مياد خون و خونريزي بوده...). ميگن در حالت عادي، ميزان سکته قلبي و سرطان در عراق از همه کشورهاي دنيا کمتر است و ميگن شايد بخاطر مصرف زياد خرماست. بگذريم... تبليغات تمام شده و فيلم ادامه مي يابد...
تا مغز استخوان آدم درد ميگيره وقتي ميبينه اين شبکه هاي ماهواره اي با شگردهاي خاص رسانه اي، به تدريج نفسانيات را در مسلمانان زنده ترميکنند و با رشد درخت نفسانيت و شهوت ، آهسته آهسته احساسات و ايمان ديني، رخت ميبندد. خيلي ها در مواجهه اول، ميگن ما مراقب خودمون هستيم، يا اينکه مثلاً متاهل هستيم و برامون باعث گناه نميشه ديدن اينها و... اما و صد اما که اينطور نيست... آنطور که اهل فن ميگن، مسئله خيلي ظريف تر از اين حرفهاست. صفحه دل انسان رو آلوده ميکنه، گيرم که منجر به گناه مستقيم در عالم خارج نشه... صفا و لطافت روح و نورانيت دل رو مي بره... درک لذت عبادت رو از انسان ميگيره، اونوقت نمازهامون ميشه هميني که هست، يه پوسته بي روح...
هميشه سوق دادن آدمها در سرازيري نفسانيت و غرايز کار آساني است، چون ما انسانها بطور طبيعي مايل به اين سمت هستيم، اما هر کي ميخواد کار تربيتي و ارشادي بکنه خصوصاً در سطح جامعه و در مقياس کلان، کار بسيار صعب ودشواري پيش رو داره چرا که مثل هل دادن يک اتومبيل در يک سربالائي است. سختي کار فرهنگي موثر در يک جامعه اسلامي با اينهمه هجوم رسانه اي نفس پرستي در داخل و خارج ، همينجاست... بگذريم...
اون جووناي هتل دار، همونطور با شورت وسط لابي دراز کشيده بودند و با ولع خاصي تعقيب و گريز عروس و دوماد و قضاياي مربوطه رو پيگيري ميکردند و من برادرانم مظلومم رو مي ديدم که در اين کشور عقب نگه داشته شده توسط صدام و حالا آزاد شده به دست آمريکائي هاي از شيطان بدتر، همه سرمايه شون، همه گذشته شون، همه هويت شون جلو چشمشون داره از دست ميره ...

   ادامه دارد...


نوشته شده در  پنجشنبه 3/3/1386ساعت  9:54 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

بنام خدا
خاطرات سفر کربلا (18)


... وقتي به حرم مطهر آقا اباعبدالله رسيديم، مشغول اقامه نماز عصر بودند در صحن مطهر، که به دو رکعت آخرش رسيديم و نماز عصرمان را داخل حرم خوانديم. خيلي خسته بوديم، امير و آقا احمد زودتر به سمت هتل حرکت کردند. آقا احمد گفتند من نان تهيه ميکنم و امير هم گفت که ميرود ناهار را آماده کند. من هم کمي بيشتر حرم ماندم. خيلي شرمنده هستم که آقا احمد با وجود اينکه حدوداً ده سالي از من بزرگتر هستند، اما به من و امير اجازه نميدهند همه کارها را انجام دهيم ...
ناهار ما، مخلوطي بود از کنسر ماهي و بادمجان که امير توي ماهي تابه هتل، داغش کرده بود. شايد تا بحال ناهار به اين تندي نخورده بودم. فکرکنم روزي که کنسرو بادمجان ما رو پر ميکرده اند، فشار لوله ورود فلفل به ديگ بادمجان، بطور غيرمنتظره اي زياد شده بوده... يادم ميافته به حکايت پدرخانم که قديمها هر وقت سر ناهار آبگوشت، آبش زياد بود، رو به مادر خانم مي کرده اند و ميگفته اند : امروز فشار آب زياد نبود ؟
عصر، ابتدا رفتيم حرم حضرت عباس و براي نماز مغروب و عشا هم حرم آقا امام حسين عليه السلام. روزهاي دوم به بعد ديگه احساس مقيم بودن در حرم و خانه اهل بيت به آدم دست ميده و چون حرفهاي اوليه و حوائج همه در روز اول گفته شده، روزهاي بعد ميشه راحت نشست، درد و دل کرد، انس گرفت و...
بعد از زيارت، حدود يک ساعت زودتر از قرار قبلي از حرم خارج شدم و يه کافي نت نزديکيهاي هتل پيدا کردم. سند تو آل براي رفقا فرستادم که کربلا هستم و کليه سفارشات پذيرفته ميشود. يکي از خانمهاي ليست مسنجر، که نمي شناسمشون هم ، فقط ميدونستم خانم هستند و توي پارسي بلاگ هم وبلاگ داشتند، زود اين پيغام رو برام فرستادند و کلي قسم و آيه که حتماً اينو کنار قبر حضرت عباس، بهشون بگو : "بهمون گفته اند عموتون باب الحوائج اند... به حق آبروي مادرمون، آبروي منو با اين نصفه بودن، جلو آدما، خودت بخر... دلمون براي شما و امام رضا تنگ شده..." گفتم چشم، و عين عبارت رو توي دفترم يادداشت کردم. اينترنت اونجا ساعتي به پول ما حدود 800 تومن بود که همچين گرون هم نيست با توجه به شرايط اونجا. ايران خودمون هم در بعضي کافي نتها همين قيمتهاست.
شب بسيار گرمي رو پشت سر گذاشتيم. برق رو قطع ميکنند و آدم از گرما ميخواد ديوانه(!؟) بشه. قبل از اينکه بخوابيم برق قطع شد و در ظلمات محض، با نور گوشي موبايل براي خواب آماده شديم، و البته مسواک هم نزدم! توي تاريکي که نميشه مسواک زد آخه.
در را باز گذاشتيم و تازه خوابيده بوديم که يک گربه سرش رو داخل اتاق کرد و يک زوزه بسيار بلند کشيد که جاکن شديم از خواب. من و آقا احمد دويديم دنبالش، اما اثري ازش نبود. انگار که اينجا هم مسخ شده هاي بني اميه دست از سر ما بر نميدارند.
سري زدم به لابي هتل که دو جوان بيست و چندساله، با شورت و زيرپوش رکابي ، روي مبل راحتي لم داده بودند و مشغول تماشاي فيلم بودند(يه موتور برق کوچيک براي خودشون روشن کرده بودند و کمي برق داشتند). کمي خجالت کشيدم که اينا با شورت اينجا هستند، اما خودشون عين خيالشون نبود. سلام عليکي کردم و نشستم...
ادامه دارد...


نوشته شده در  يکشنبه 16/2/1386ساعت  11:50 صبح  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

بنام خدا
خاطرات سفر کربلا (17)


(حوالي ظهر 9 خرداد 85 ) ... از محل شهادت حضرت علي اکبر که خارج مي شويم، به سمت حرم مطهر، يکي دو کوچه که رد مي شويم، سر کوچه، ساختماني نيمه کاره است که محل شهادت حضرت علي اصغر است... جائي که تنها چند صد متر با شريعه فرات فاصله دارد. علي اکبر در ميدان جنگ، با صدها ضربت شمشير و نيزه، بر گردن اسب افتاد. خون پاکش چشم اسب را پوشانيد و اسب با چشمان بسته، به جاي پشت ميدان، او را به ميان دشمني که حالا از همه وقت کينه توز تر و زخمي تر بود، برد و شمشيرهاي آنان با بدن مطهر او.... کرد، آنچه کرد... تا اينکه پدر، آن پدر زخم ديده، آن پدري که تاب بر خاک افتادن نونهالش را نداشت، سراسيمه سررسيد...
علي اکبر در وسط سپاهيان دشمن بر خاک افتاد و اينجا، حدود 150 متر آنطرفتر، اين خون گلوي ناز برادر کوچکش است که بر زمين مي چکد... گلوئي که حتي تاب يک نيزه را نياورد... و سري که پيشاپيش پدر، به آسمانها رفت.
گهواره اي گذاشته اند اينجا، به ياد نوزادي که مردانه پاي حرف پدر ايستاد.
اينجا اگر بايستي و گوش دل باز کني، هنوز صداي فرياد آب آبِ شريعه فرات را مي شنوي و فرشتگاني که قطرات خون گلوي او را به آسمانها بردند، هنوز از اينجا نرفته اند...
دورکعت نماز، درين مکان عرشي مي خوانيم و به سمت حرم مطهر حرکت ميکنيم. اما اين مسير، چه مسيري است... خيمه گاه درست انطرف حرم مطهر قرار دارد. حدود 400 متر آنطرف تر.
فقط خدا مي داند، وقتي سالار شهيدان، پيکر اين شش ماهه را تا خيمه گاه آوردند، در همين راه، روي همين زميني که قدمهاي ما مي لرزد، چه حالي داشته اند. آخر يک پدر، چگونه مي تواند پيکر نوزاد شش ماهه اش را که سرش تنها با پوستي بر بدن آويزانست، به مادر برساند؟ مادري که در دل، خوشحال است تا لحظاتي بعد، کودکش را سيراب در آغوش بفشارد...


   ادامه دارد...


نوشته شده در  پنجشنبه 6/2/1386ساعت  6:29 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

بنام خدا
[از دوستان معذرت ميخوام که ادامه خاطرات به تاخير افتاد. سعي ميکنم باز ادامه بدم. ]


خاطرات سفر کربلا (16)


(حوالي ظهر 9 خرداد 85 ) ...کوچه باريکي بود که پس از يکي دو پيچ، به يک اتاق ده دوازده متري مي رسيد : محل شهادت حضرت علي اکبر. بي اختيار اشعار مرحوم عمان ساماني بر زبانم جاري شد :
بيش ازين بابا دلم را خون مکن         زاده ليلا مرا مجنون مکن
گه دلم پيش تو گاهي پيش اوست      رو که در يک دل نميگنجد دو دوست...
يک اتاق کوچک، که ديوارش پوشيده بود از انواع نقاشيها و پوسترهاي مربوط به حضرت علي اکبر. يک عرب خپل با صورتي تراشيده و سبيلهائي کلفت، بعنوان خادم، آنجا ايستاده و سرگرم صحبت با يک خانم سالمند ايراني بود. خانم تند تند با لهجه اصفهاني ميگفت ... راستي فلان حاجت هم دارم، فلان دختر هم شوهر بره، نوه ام هم کنکور قبول بشه... کمردرد آبجيم هم .... و مرد عرب هم تند تند با لهجه عربي غليظ ميگفت، چشم، باشه خواهر، حتماً دعا ميکنم... و توي دستش اسکناسهائي رو که يکي يکي از اون خانم ميگرفت، جابجا ميکرد. انگار اجابت دعاها اسکناسي بود، هي که چند حاجت جديد ميگفت، يه پونصد تومني جديد ميداد به خادم...
از هنگام ظهر گذشته بود، اول خواستيم نماز را همينجا بخوانيم بعد گفتيم بريم حرم مطهر آقا امام حسين عليه السلام، با اينکه اول وقت ميگذره، اما اونجا افضل هست. به دو رکعت نماز تحيت اکتفا کرديم. يک جوان حدود بيست ساله گوشه اون اتاق کوچک کز کرده بود. نمازم که تموم شد بهم گفت : آقا! نماز بين الحرمين (بين حرم امام حسين عليه السلام و قمربني هاشم) بهتره يا توي حرم امام؟
خيلي تعجب کردم. آدم نمي دونه چي بگه با اين افراط ها و زياده روي ها که در مراسم عزاداري ميشه. طفلک از بس تو شعرها از بين الحرمين شنيده بود، فکر ميکرد از حرم هم با فضيلت تره و...
الهي که خدا اول عقل به آدم بده بعد چيزهاي ديگه، که اون از هر چيزي واجب تره. آخرِ تدين و عبادت و بچه هيأتي هم باشيم و خدانکرده عقلمون کم باشه، آخرش يه جائي از پا مي افتيم.
پرداختن به هيجانات عاطفي در عزاداري ها لازمه و خيلي هم خوبه، اما اکتفا کردن به آن،  بدون داشتن معرفت و آگاهي صحيح، هرگز. يادم مياد با فلان مداح که مصاحبه کرده بودند، گفته بود اونش ديگه کار من نيست، من کارم مداحيه، بخش علم و معرفتش، وظيفه روحانيته. اين در جاي خودش حرف درستيه، اما خدائيش، بعضي هاشون از جمله همون آقا، چقدر ريتم هاي نامناسب و اشعار بي محتوا و نادرست و حتي اهانت آميز وشرک آلود به خورد مغزهاي جوونها ميدهند  که ناخودآگاه ضميمه معلوماتشون ميشه از حادثه کربلا، و بعدش هم، چند تا مداح ميشناسيد که دلشون بياد به اين راحتي ها ميکروفون رو تحويل بدهند به حاج آقا؟ تازه اگه کلي زير لب غرولند نکنند و گوشه کنايه نزنند و...
به اون آقا پسر گفتم، نخير آقا، هرگز... نماز هيچ جا در شرافت و فضيلت به حرم امام حسين نمي رسه... گفت من تابحال نمازهامو بين الحرمين خونده ام. گفتم عيب نداره، ازين به بعد حرم بخون...
  
ادامه دارد...


نوشته شده در  سه‏شنبه 4/2/1386ساعت  9:5 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

بنام خدا
خاطرات سفر کربلا (15)


امروز : يکشنبه 7 خرداد هشتاد و پنج. برنامه ما، بعد از توشه برگرفتن از دستهاي ماه بني هاشم، حرکت به سمت مقام شهادت علي اکبر و علي اصغر بود. از راه فرعي مسير را طي کرديم تا زودتر برسيم، اما من که با راه قبلي آشنا بودم، اينبار سرگردان ماندم. هر چه نگاه کردم کوچه اي که به مقام شهادت حضرت علي اکبر منتهي ميشد، پيدا نکردم. با تصور اينکه از آن کوچه گذشته ايم، مسير را به سمت شريعه فرات ادامه داديم و زيارت دو مقام را به بازگشت موکول کرديم. در راه يک دشداشه عربي که مدتها قصد خريدنش داشتم، گرفتم آقا احمد را هم به هوس انداختم يکي گرفتند. به يک مغازه موبايل فروشي هم که رسيديم، امير براي گوشي موبايلش پوسته خريد. فروشنده، پسر جوان و خوش اخلاقي بود. تا فهميد از ايران هستيم، گفت که دائيش تهران است. بعد پرسيد کجا ساکنيد، گفتيم قم، گفت پس آدرس بدهيد تا وقتي آمدم، بيام منزلتون! آدرس داديم و آمديم تا لب شريعه فرات. اذان ظهر شروع شده بود و انصافاً که تشنه بوديم. آبخوري تر و تميزي آنجا بود که اصلاً  راضي به تشنگي ما نشد...
اينجا همه چيز با آدم حرف مي زند. ليوانهاي آبخوري خيلي بزرگتر از حد معمول ليوانهاي ماست. من چندين جا به اين نکته برخورده ام، حتي در راه که مي آمديم، توي مغازه مکانيکي که آب به ما داد، باز ليوانهايش خيلي بزرگ بود. اين يعني تشنگي در اين سرزمين عميق و شديد است. اين يعني عادتاً تشنگان در اينجا زياد آب مي نوشند...
کنار شريعه فرات بايستي، تشنه باشي و آب گوار بنوشي... چه بگويم... اينجا همان جائيست که عباس، آب را بر آب ريخت و لبان تشنه اش به عشق مولاي تشنه تر از خودش، تر نگشت...
آبش گل آلود بود و بعضي هم در آن شنا مي کردند. تا لب آب پله هاي سيماني درست کرده اند تا بشود قدم در آب گذاشت. بدمان نمي آمد ما هم دلي به آب بزنيم، اگر خلوت تر بود و آبش هم تميز تر.
 سلانه سلانه از همان مسيري که آمده بوديم، برگشتيم. اين بار کوچه را پيدا کردم. کوچه باريکي که پس از چند پيچ به اتاق کوچک ده دوازده متري مي رسيد.  
ادامه دارد...


نوشته شده در  دوشنبه 4/10/1385ساعت  3:45 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

   1   2   3   4      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[23/5/1387- 11:3 ع] نامجو و جسارت به کلام خدا
[23/4/1387- 12:0 ع] آقا! اين ديني نيست!
[18/4/1387- 12:41 ع] مکالمه ي دو فرمانده
[11/4/1387- 10:37 ع] آسيد پرويز
[2/4/1387- 1:5 ع] ميرم خارج ...
[31/2/1387- 10:18 ع] بازي سرنوشت
[5/2/1387- 6:22 ع] سينه‏ي اين دشت
[20/1/1387- 12:23 ع] خراش به چهره هنرمند... چرا؟
[6/12/1386- 4:36 ع] من وکيلم...
[24/6/1386- 3:45 ع] گريه کن سرباز...
[آرشيو شده ها]