سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

مدیر پارسی بلاگ

نوشته های پراکنده مدیر سایت

تشکر از بانک مرکزی

بنام خدا
بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران
بدینوسیله اینجانب از جانب خویشتن، از اقدام اسلامی، انقلابی و شجاعانه بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران در پیشنهاد افزایش نرخ سود به 21 درصد تشکر می کنم. ظاهراً این کار بخاطر کمک به عدم سقوط بیشتر ارزش پول ملی انجام گرفته است. این اقدام شجاعانه اسلامی انقلابی (مستقیم یا غیر مستقیم) گویای آنست که :

-مردم مسلمان انقلابی کشورمان ذاتاً هیچ فرقی با مردم مسلمان انقلابی کشورهای دوست و برادر غربی ندارند. اینطور وقتها که پول ملی دارد کله پا میشود هر کار با آنها می کنند، با ما هم باید بشود دیگر. چه فرقی میکند؟ آدم است دیگر. پول بیشتر که ببیند دهانش آب می افتد.

-آن دسته از مردم مسلمان انقلابی کشورمان که دارای پول بادآورده هستند، قوه مقدس و انقلابی "حرص" شان تحریک خواهد شد و برای اینکه سود بیشتری به جیب مبارک و مقدسشان برود، پولهاشان را سرازیر بانکها می کنند. هر چند این وظیفه مقدس تحریک "حرص" را سالهاست (از دولت سازندگی به بعد) بانکهای شما با هنرمندانه ترین شکل ممکن و با همکاری صمیمانه صداوسیما در تبلیغات تلویزیونی ایفا می کنند.

-بانکهای انقلابی و اسلامی عزیز هم من بعد وامهایشان را با سود  مثلاً 30 درصد به مردم می دهند. خرج دارند دیگر. عقودشان هم که اسلامی انقلابیست. ان شا الله با همه این پولها کار شرافتمندانه می کنند و ان شا الله که همه این پولها صرف ساختن بزرگراه و کارخانه میشود و ان شا الله که هرگز هرگز اینطور نیست که پس اندازهای قرض الحسنه را با سود به مردم وام بدهند و یا پولهای پس انداز را مستقیم بدون اینکه با آن کار کنند، از یک دست با سود 21 درصد بگیرند و با یک دست دیگر با سود 30 درصد وام بدهند به دیگری. و صد ان شا الله این پولها همه حرام اندر حرام اندر حرام نمی شود.

بنابراین واقعاً جای تشکر و قدردانی دارد این بانک مرکزی اسلامی انقلابی.

بانک مرکزی

پاورقی :یحتمل حدس می زنم بعضی خوانندگان عزیز به بنده می فرمایند :
برو بینیم بابااااااااااااا
بعضی هم بفرمایند :
کجای کاری عمو؟ خواب دیدی خیر باشه...
بعضی هم بفرمایند :
جلوی باد رو گرفته ای این توده های مرطوب نمیاد اینطرف بارون بیاد... برو اونطرف بابااااااااااااااااااا
.....
عرض میکنم :
طنز تلخیست برادر ....
نمیبینم نشاط عیش در کس...


مکالمه ی دو فرمانده

بنام خدا
امروز صبح خبری ناگهانی ما را در صندلی چرخدار خود، میخکوب نمود (البته شکر خدا نه میخش زیاد ناجور بود و نه ابزار کوبیدنش ) . خبر این بود : مانور همزمان ایران و آمریکا در تنگه ی هرمز.
خب این، یعنی چنگ و دندان نشان دادن حضوری طرفین برای شروع خدای نکرده، زیانم لال، اسمشو نبر، (جنگ) احتمالی...
در این مانور به احتمال قوی، میان فرماندهان ناوهای ایرانی و آمریکائی مکالمه هائی با بی سیم رد و بدل خواهد شد.
من هم گوش تیز کردم، سوار بر رخش زمان شدم( یکیشو از اصطبل یه آقازاده ی اسب سوار! کرایه کردم) و مکالمه شان را شنود بنمودم (خودم ترجمه کردم):


فرمانده ایرانی : بابا نفس کش...
فرمانده آمریکائی : ریز می‏بینمت...

فرمانده ایرانی : فکر کردی خیلی زور داری؟
فرمانده آمریکائی : حرفی هس؟

فرمانده ایرانی : ببین، منو عصبی نکن ها... وگرنه...
فرمانده آمریکائی : مثلاً چیکار می‏کنی؟

فرمانده ایرانی : حیف که گفتن نگید!
فرمانده آمریکائی : جیگرشو نداری بگی...

فرمانده ایرانی : ببین، صد و پنجاه هزار تا ناو جنگی دیگه هم بیاری اینجا، تخته پاره‏ای بیش نیست.
فرمانده آمریکائی : ای تروریست بی کله، من تا روی تو یکی رو کم نکنم ول کن نیستم.

فرمانده ایرانی : تروریست خودتی و اون جوجه اسرائیلت و هرکیو داری...
فرمانده آمریکائی : تو حالا به من فحش ناموسی دادی؟ بزنم فکتو پیاده کنم؟

فرمانده ایرانی : مادر نزائیده، جراتشو نداری...
فرمانده آمریکائی : حیف که ژنرال سولانا گفته صبر کنید ببینم چی میشه تو مذاکرات...

فرمانده ایرانی : ببین! سولانا مولانا به رخ من نکش... ما خودمون کلی سردار داریما...
فرمانده آمریکائی : مولانا؟ همان شاعر ایتالیائی رو میگی؟

فرمانده ایرانی : ایتالیائی کدومه داااااااااش، آکبندش مال ماس، این ترکیه زده الکی بنام خودش.
فرمانده آمریکائی : آخه من کتابشو دارم، نوشته رومی، که میشه ایتالیائی.

فرمانده ایرانی : جدی میگی؟ مثنوی رو داری یا شمس؟
فرمانده آمریکائی : مثنوی فکر کنم. همون که میگه : بشنو از نی چون حکایت می‏کند، وز جدائی ها شکایت می‏کند...

فرمانده ایرانی : آی گفتی... امان از جدائی... چقدر دلم واسه عیال و بچه ها تنگ شده...
فرمانده آمریکائی : آره والا... منم خیلی دلم واسه الیزابت تنگ شده.

فرمانده ایرانی : راستی چند تا بچه داری کاپیتان؟
فرمانده آمریکائی : من دو تا. تو چی دریادار؟

فرمانده ایرانی : من یه پسر 10 ساله دارم و یه دختر 6ماهه، پدر سوخته از من غریبی می‏کنه...
فرمانده آمریکائی : آخی... خب شاید بخاطر ماموریت هاته. چند وقته اینجائی؟

فرمانده ایرانی : دس به دلم نذار که خونه. تو چی؟
فرمانده آمریکائی : 6 ماهی هست الیزابت و جک رو ندیده ام...

.............
.............
(5 دقیقه بعد)

فرمانده ایرانی : خب حاجی، کاری نداری ما بریم...
فرمانده آمریکائی : نه قربونت، دخترکوچولو رو ببوس... سلام به خانم بچه ها برسون.

فرمانده ایرانی : بزرگیتونو می رسونم، تو هم به الیزابت سلام برسون. یا علی.
فرمانده آمریکائی : بای.


آسید پرویز

بنام خدا

آسید پرویز خان فتاح وزیر محترم نیروی دولت نیرومند جمهوری اسلامی ایران ، سلام
نظر به قطعی مکرر جریان حیاتبخش برق در منزل و محل کار بنده، گفتم عرض حالی بکنم به حضور آن مقام وزارت، باشد که مراد یابم...
چه بگویم که تا نوک این قلم خواست مشغول به نامه ات شود، چونان رقصید که انگار برق به کمرش وصل شده باشد...
قامت کمانی ات را عشق است، ای وزیر! ای خوش قد! ای خوش تیپ، ای چریک! ای خوش اخلاق! ای سد ساز. ای متین!
ای که نیرویت، جان بخش است و جمالت دل ربا...
در وصف جمال توست که طوطیان هند شکرشکنی کرده اند، قند پارسی کیلو چند؟ بنگاله کجا بود؟
هر موتوربرقی که می چرخد، اگر به بدنه اش گوش بچسبانی و دل بسپاری می شنوی که در هر دور می گوید : پرویز... پرویز...
قربون قدت، فقط به این زیردستات بگو سروقت برق رو قطع و وصل کنند.
همین.


من وکیلم...

بنام خدا
آهسته آهسته داره بوی انتخابات و شور و هیجانهای اون شنیده میشه.
هوس کردم، شعری طنز بگویم در اوصاف بعضی از مجلسیان، باشد که قبول افتد و در نظر آید.
(با کسب اجازه از خواجه، که از وزن و ردیف و حال و هوای غزل ایشان مدد گرفتیم)


من وکیلم...

من وکیلم، من که در این خانه خدمت می‌کنم
در بهارستانم اما کار دولت می‌کنم


از شما افتان و خیزان قول و امضا می خرم
با رفیقان بهر کسب رای، خلوت می‌کنم


تا به چنگ آرم من آن کرسی سبز دل رُبا
بازبان سرخ، عالم را ملامت می‌کنم


بس که دارم کار بحث انگیز در بیرون صحن
دیگر اینجا کی برای رای فرصت می‌کنم؟


مرد طوفانم ولی البتّه گاه از مصلحت
باد اگر آید ز سمتی، من حمایت می‌کنم


صحن مجلس فرش سبزی هست کانجا دم به دم
می نشینم با رفیقان، کار راحت می‌کنم


گه کشاورزان به یاد آرم گهی تجار قند
گاه پیگیری ز کار اهل صنعت می‌کنم


گه به نطقی آتشین رسوا کنم جمعی و گاه
بهر حفظ آبرو در دم،  شکایت می‌کنم


آه از آن عکاس بی رحم، آه ازین دوربین که هست
دام آن صیاد و من او را نصیحت می‌کنم


هرکه را باشد شعاری در ترافیک پیام
از رسالت گر نشد، رو سوی همت می‌کنم


من تخصص دارم اندر هرچه خواهی،  لاجَرَم
در همه احوال این عالم دخالت می‌کنم


گر به سیما، انتقادی دارم از ساعت شنی
حاجی عزّت را خبر از مکر شوکت می‌کنم


وقت تعطیلات مجلس، چون به شهرم می روم
جای تدبیر و عمل، یک ریز صحبت می‌کنم


گرچه می گویند کار ما نظارت کردنست
در عمل، گاهی به جای آن، صدارت می‌کنم


حرف بسیارست و من پیمانه ام لبریز شور
لیک، فعلاً با همین حلوا قناعت می‌کنم


کاش مجلس، با مدرس پر شود، آنگاه من
شعر شیرین با لبی خندان کتابت می‌کنم

یاعلی 

پی نوشت : سرور عزیزم، جناب آقای مخبر، شعری در پاسخ به این شعر سروده اند که می آورم :

خواستم چیزی نگارم در جواب شعر تو

خواستم با تو بگویم :کز تو حیرت می کنم !

هم مدیر سایت و هم از اهل دفتر بوده ای

هم به جمع شاعران روی تو رؤیت می کنم

این همه فنّ و هنر ! جداً تعالی الله ز تو

من ندانستم  چگونه ؟! با که ؟! صحبت می کنم  

آن وکیل شعر تو شاید یکی چند تا بود

نه همه اهل وکالت ! چون که فکرت می کنم

برخی از آنان خدا را شاهد خود دیده اند

در دل خود  برخ دیگر را سیاست می کنم

لیک از آن جایی که خود در نزد حق شرمنده ام 

حفظ انصاف و متانت را رعایت می کنم

نه بدان معنی که در تو چیزی از انصاف نیست

کز چنین حرفی بس احساس خجالت می کنم

بلکه با رفتاری از روی طریق معتدل 

هم تو را و خویشتن را نک حمایت می کنم

با زبان رأی خود در روز خوب انتخاب

با تو در کار سیاست هم دخالت می کنم

گر چه یک بار استفاده کرده ام از قافیه

بار دیگر از نظام خود حمایت می کنم

شعر تو نطق مرا هم وا نموده ، وین عجب

وزن شعر از خواجه و سبک از تو غارت می کنم .

 

از ایشان و لطفشان ممنونم، اما پاسخ من (البته جاداشت به شعر پاسخ بگویم، اما شرمنده، فعلاً کوپنم تمام شده): بنده هم نظرم این نیست که همه وکلا اینطورند، زبان طنز در هرصورت تلخ و گزنده است و وقتی به این عرصه می پردازیم، طبیعتاً منظورمان همه مصادیق نیست، بلکه مانند کاریکاتور در تصویر، بعضی بخشها بزرگ می شود. یا علی.


چت فرشتگان کاتب ...

بنام خدا
[یک چت متفاوت به دستم رسید گفتم بذارم اینجا. خالی از لطف نیست.]

یک روز دو فرشته ای که اعمال روزانه رو ثبت میکنند، حرفشون شد.

فرشته گناه نویس گفت: آقا، من یکی کم آوردم دیگه ... همین حالا میرم انتقالی بگیرم، برم یه جای دیگه...
فرشته ثواب نویس گفت : چرا رفیق؟
گناه نویس گفت : این رفقای بالائی، یه خبرهائی به آدم می رسونند دیگه...
ثواب نویس : خب؟
گناه نویس : اینهمه من می نویسم، خصوصاً این روزها هم که کارم خیلی زیادتر شده...
بعدش رفیقم که تو چند تا آسمون بالاتر کار میکنه، چند وقت یه بار میاد میگه ول معطلی! هی بنویس، اینا همه اش پاک میشه...
ثواب نویس : چطور؟
گناه نویس : هیچی یه ماه رمضونی، اعتکافی، تاسوعا عاشورائی، دهه فاطمیه ای، شب جمعه ای...  میشه، هر چی نوشتم فرستادم بالا، اونجا پاک می کنند.
تازه، تو همون وقت که طرف فکر ثواب میکنه، براش می نویسی، اما من با فکر گناه که هیچ، بعد از انجام گناه هم ساعتها باید صبر کنم.
ثواب نویس : صبر کنی برای چی؟
گناه نویس : از بالا دستور آمده که صبر کنیم اگه از کار بدش پشیمون شد و توبه کرد، بی خیال بشیم.
ثواب نویس : اول که اونش دیگه به ما مربوط نیست که کی چقدر از گناهاش پاک میشه، دوم اینکه خب منم وضعیتم با تو خیلی توفیری نداره ...
گناه نویس : چطور؟
ثواب نویس : چون که با دروغ و غیبت و تهمت و بعضی از گناهان دیگه کارهای ثوابشون هم خط میخوره...
گناه نویس : عجب! پس تو هم مثل من سر کاری رفیق!
ثواب نویس : ببین عزیز، آفرینش بر مبنای رحمت پایه گذاری شده. آخرش من از تو جلو هستم...
گناه نویس : بله، البته، امّا بعضی ازینائی که من می نویسم، نمی تونند مشمول رحمت بشوند... اینقدر ظلمانی شده اند که جای نوری باقی نمونده...
ثواب نویس : خب منم بعضی وقتها یه ثوابهائی رو می نویسم که هیچ گناهی نمی تونه خطشون بزنه : مثل محبت علی (ع).
گناه نویس : تو هم هرچی من میگم، یه چیزی میگیا. باشه تسلیم آقا. اصلاً میای چند وقت جامونو عوض کنیم؟
ثواب نویس : باشه، به شرطی که یه قول به هم بدیم.
گناه نویس : چه قولی؟
ثواب نویس : گوشتو بیار جلو بگم...این دیگه محرمانه است...
....
....
ملائک از عالم عقول هستند، معرفتشان کامل است و اشتباه و احساسات هم در کارشان نیست، اما باب تخیل ما که بسته نیست. هست؟

یا علی مدد


می نویسم ؟

بنام خدا
[چند پاراگراف اول رو خیلی جدی نگیرید، تخیلات رو هم یه کمی داخلش ول کردیم بچرخه ...]
...
ایشون، ایشون، ایشون و ایشون دیروز منو یه جای دنج گیر کشیدند، بعد هر چی دلشون خواست
بهم گفتند و کلی هم کتکم زدند! تازه، بابای  ایشون هم در اثنای دعوا، رسید به کمکشون.
خلاصه، چشمتون روز بد نبینه...
اون یکی مشت بزن، این یکی لگد، هنوز داشتم میگفتم آآآآآآآآآآآخ، که یه کف گرگی ...
یکی شون که رزمی کار بود فلان فلان شده، خیلی هم اصولی حمله می کرد...
هر چی اون مرحوم بروسلی بلد بود، این خوش انصاف روی ما اجرا کرد...
بعدشم بردند منو توی اینترنت اکسپلورر و از مچ پا  آویزونم کردند به e ...
بگذریم...
...
خلاصه حرفشون این بود :
چرا بیشتر نمی نویسیم... چرا بیشتر نمی نویسند... چرا بیشتر نمی نویسی...

من امّا...
نوشتن رو خیلی دوست دارم...خیلی....
اما چند تا مطلب هست... اولی و دومیش بماند،
سومیش اینه که من، نوشتنم رو گونه ای خالی کردن موجودی اندک خودم میدونم...
که لزوماً بازگشتی هم نداره. شبیه صحبت کردن که خرج کردن از موجودی ناطقه انسانی است.
افرادی مانند من که کم مایه هستند، باید صبر کنند و صبر کنند تا لبریز بشوند.
آنوقت است که میتوانند مطلب به درد بخور، تاثیر گذار و خوب بنویسند...
منظورم لبریزی معلومات نیست ها... منظورم لبریزی معرفت است، فهم، شناخت حکیمانه...
ظرف، باید بزرگ باشه و لبریز،  اونوقته که  نوشتن می تونه تشنگانی رو سیر کنه
ظرف خالی  و کم محتوا زاینده نیست، برای صاحب ظرف هم کافی نیست چه برسه به دیگران.
هر وقت چشمه جوشانی از فهم و حکمت تونستیم برای دلمون دست و پا کنیم،
استعداد آب دادن به دیگران رو خواهیم داشت.
کلمات و حروف خیلی مهم نیستند، روح حاکم بر کلمات، مهمه،
اونه که منتقل میشه به خواننده...اونه که تعیین کننده هست...
...
در هر صورت، نسخه خودم رو، به هیچ وجه برای کس دیگه ای تجویز نمی کنم.
برای خیلی ها نوشتن لازمه، خیلی ها وظیفه شونه بنویسند،
خیلی ها نگاه حرفه ای دارند به نویسندگی و با نوشتن میخواهند هر چه بیشتر حرفه ای بشوند...
خیلی ها با نوشتن خودشون رو خالی میکنند ، خیلی ها اعتبار و شهرت دست و پا میکنند ...
همه رو درک میکنم... بعضی از اینها میتونه خوب باشه...
اما من این مسیرها رو، درست یا غلط، برای خودم انتخاب نکرده ام...

این حرفهای من به معنای توقف نوشتن نیست ها،
هر کسی در هر وضعیتی میتونه نوشتن موجهی داشته باشه، نوشتن هیچوقت کاملاً ممنوع نمیشه...
اما بستگی تنگاتنگی داره به نگاه شخص به نویسندگی.

در زندگی بزرگان هم میبینیم که نوشتن، هیچوقت یک اصل مسلم نبوده، بسیاری رفتند، با دریائی از علم و فهم.
اما نخواستند بنویسند. این درست نیست که بگیم حیف، از دست رفت این سرمایه.
ائمه بزرگ ما هم بیشتر نقل شفاهی ازشون هست و خیلی به ندرت به نوشته ازشون بر میخوریم... دلایلش بماند...
هر چند، حفظ و بالنگی تمدنها ، ادیان و اساس پیشرفت بشر  با قلم و نویسندگی رقم میخوره...
ما هرچه داریم از میراث مکتوب بزرگان دین و فرهنگ ماست.

اما ... کی بنویسه؟ چی بنویسه؟ چه زمانی بنویسه؟ این مهم است.

در هرصورت، صمیمانه ممنونم از کتک کاری رفقا...

یا علی مدد


خاک آسمانی - هماهنگه، هماهنگ...

بنام خدا
بیش از 350 کیلومتر رو بی وقفه رانندگی کردم و وقتی رسیدم، صاف اومدم سر کار.
حدود 10 روز بی اینترنت و پارسی بلاگ سر کردن، خدائیش سخته دیگه.
خب، اول از همه :
اندازه یه بغل گل نرگس، یه دامن یاس، یه بوسه بر لب گل سرخ
اندازه همه برگهای سبز تازه، اندازه همه آبشارهای خسته، اما سرحال
زندگی بهاری، هدیه دلهاتون باشه و طراوت اطلسی نقش خاطره هاتون.

جای همه شما خالی، همونطور که قبلاً گفته بودم، خدا قسمت کرد رفتیم خاکبوس شهدا.

اونجاها خاکی بود و هست که سجده گاه اولیای بزرگ خداست.
خاکی که با خون عاشقان خدا در آمیخته.
آنجاها بوی ایمان و یقین، بیشتر از همه به مشام میرسد.
پاکبازانی که در هیاهوی دنیای هزار رنگ، فقط دل به یکی بستند
و با تمام وجود، بر سر پیمان ایستادند... تا هر جا که لازم بود...

خدا رو شکر که اردو به سلامت و خوبی برگزار شد و صرفنظر از برخی نارسائیهای اجرائی، خیلی به همه خوش گذشت. رفقا چند مسابقه گذاشته اند برای اردو که وبلاگ نویسان شرکت کننده در اون زمینه ها مطلب بنویسند. یه بخش طنز هم داره که من هوس کردم توی اون شرکت کنم :

یکی اردو به پا شد بس هماهنگ             همه جمعند اینجا اهل فرهنگ
مرام لوطی ما پس کجا رفت؟             بیا سید بگو با ساز و آهنگ...
  هماهنگه... هماهنگ!
یکی راننده اش در خواب و رویا             یکی در فکر نان و گوشت و سویا
دگر راننده خوش رقصاند ما را             که می زد سازهای رنگ و وارنگ
  هماهنگه... هماهنگ!
ایا مسئول اردو! پس کجائی؟             گذشته وقت شام و خواب و چائی
تورا چون مرغ بریانی ببینم             و گاهی هم به شکل مار و خرچنگ
  هماهنگه... هماهنگ!
بنازم قد وبالای کمانت             همه باشند قربان مرامت
چرا پرتاب گوشی؟ حیفه والا...             بزن بر قامت من یک دو اردنگ
  هماهنگه... هماهنگ!
من آخر شاکی ام، یا ایهاالناس             که دارم سینه ای لبریز احساس
که گفته پنج ساعت کم نباشد؟             نباید شد چنین از یار دلتنگ!
  هماهنگه... هماهنگ!
چو در بستر به خواب ناز بودم             لبالب از سبوی راز بودم
امان از دست حامد، نفله ام کرد             چو سوی مرغ لاری زد یکی سنگ
  هماهنگه... هماهنگ!
حلیمه، یا که سیمان و دوغابه؟             چرا اینقدر حال من خرابه؟
شما کنسرو ماهی نوش جانت             که ما با جان خود هستیم در جنگ
  هماهنگه... هماهنگ!
بیا سید، بگو یکبار دیگر             که تکرارش بسا نبود میسر
که اسکان و غذا و ماشین و پول             به جان من هماهنگه، هماهنگ...
  هماهنگه... هماهنگ!

 (لازم به تذکر نیست، اما احتیاطاً میگویم که طنز کلامی مثل طنز تصویری و کاریکاتور، بعضی از نقاط خاص را بزرگتر از واقعیات نشان می دهد، که این از ذاتیات طنز است. شعر بالا خدای ناکرده به معنای نادیده گرفتن زحمات عزیزان در مدیریت اردو و یا پائین آوردن شان و منزلت اردو و شرکت کنندگان آن و یا قدرناشناسی این نعمت بزرگی که خداوند به همه ما هدیه فرموده، نیست. صرفاً یک شوخی دوستانه است.)

یا علی