مدير پارسي بلاگ

بنام خدا
آهسته آهسته داره بوي انتخابات و شور و هيجانهاي اون شنيده ميشه.
هوس کردم، شعري طنز بگويم در اوصاف بعضي از مجلسيان، باشد که قبول افتد و در نظر آيد.
(با کسب اجازه از خواجه، که از وزن و رديف و حال و هواي غزل ايشان مدد گرفتيم)



من وکيلم...

من وکيلم، من که در اين خانه خدمت مي‌کنم
در بهارستانم اما کار دولت مي‌کنم



از شما افتان و خيزان قول و امضا مي خرم
با رفيقان بهر کسب راي، خلوت مي‌کنم



تا به چنگ آرم من آن کرسي سبز دل رُبا
بازبان سرخ، عالم را ملامت مي‌کنم



بس که دارم کار بحث انگيز در بيرون صحن
ديگر اينجا کي براي راي فرصت مي‌کنم؟



مرد طوفانم ولي البتّه گاه از مصلحت
باد اگر آيد ز سمتي، من حمايت مي‌کنم



صحن مجلس فرش سبزي هست کانجا دم به دم
مي نشينم با رفيقان، کار راحت مي‌کنم



گه کشاورزان به ياد آرم گهي تجار قند
گاه پيگيري ز کار اهل صنعت مي‌کنم



گه به نطقي آتشين رسوا کنم جمعي و گاه
بهر حفظ آبرو در دم،  شکايت مي‌کنم



آه از آن عکاس بي رحم، آه ازين دوربين که هست
دام آن صياد و من او را نصيحت مي‌کنم



هرکه را باشد شعاري در ترافيک پيام
از رسالت گر نشد، رو سوي همت مي‌کنم



من تخصص دارم اندر هرچه خواهي،  لاجَرَم
در همه احوال اين عالم دخالت مي‌کنم



گر به سيما، انتقادي دارم از ساعت شني
حاجي عزّت را خبر از مکر شوکت مي‌کنم



وقت تعطيلات مجلس، چون به شهرم مي روم
جاي تدبير و عمل، يک ريز صحبت مي‌کنم



گرچه مي گويند کار ما نظارت کردنست
در عمل، گاهي به جاي آن، صدارت مي‌کنم



حرف بسيارست و من پيمانه ام لبريز شور
ليک، فعلاً با همين حلوا قناعت مي‌کنم



کاش مجلس، با مدرس پر شود، آنگاه من
شعر شيرين با لبي خندان کتابت مي‌کنم

ياعلي 

پي نوشت : سرور عزيزم، جناب آقاي مخبر، شعري در پاسخ به اين شعر سروده اند که مي آورم :


خواستم چيزي نگارم در جواب شعر تو


خواستم با تو بگويم :کز تو حيرت مي کنم !


هم مدير سايت و هم از اهل دفتر بوده اي


هم به جمع شاعران روي تو رؤيت مي کنم


اين همه فنّ و هنر ! جداً تعالي الله ز تو


من ندانستم  چگونه ؟! با که ؟! صحبت مي کنم  


آن وکيل شعر تو شايد يکي چند تا بود


نه همه اهل وکالت ! چون که فکرت مي کنم


برخي از آنان خدا را شاهد خود ديده اند


در دل خود  برخ ديگر را سياست مي کنم


ليک از آن جايي که خود در نزد حق شرمنده ام 


حفظ انصاف و متانت را رعايت مي کنم


نه بدان معني که در تو چيزي از انصاف نيست


کز چنين حرفي بس احساس خجالت مي کنم


بلکه با رفتاري از روي طريق معتدل 


هم تو را و خويشتن را نک حمايت مي کنم


با زبان رأي خود در روز خوب انتخاب


با تو در کار سياست هم دخالت مي کنم


گر چه يک بار استفاده کرده ام از قافيه


بار ديگر از نظام خود حمايت مي کنم


شعر تو نطق مرا هم وا نموده ، وين عجب


وزن شعر از خواجه و سبک از تو غارت مي کنم .


 


از ايشان و لطفشان ممنونم، اما پاسخ من (البته جاداشت به شعر پاسخ بگويم، اما شرمنده، فعلاً کوپنم تمام شده): بنده هم نظرم اين نيست که همه وکلا اينطورند، زبان طنز در هرصورت تلخ و گزنده است و وقتي به اين عرصه مي پردازيم، طبيعتاً منظورمان همه مصاديق نيست، بلکه مانند کاريکاتور در تصوير، بعضي بخشها بزرگ مي شود. يا علي.


نوشته شده در  دوشنبه 6/12/1386ساعت  4:36 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[23/5/1387- 11:3 ع] نامجو و جسارت به کلام خدا
[23/4/1387- 12:0 ع] آقا! اين ديني نيست!
[18/4/1387- 12:41 ع] مکالمه ي دو فرمانده
[11/4/1387- 10:37 ع] آسيد پرويز
[2/4/1387- 1:5 ع] ميرم خارج ...
[31/2/1387- 10:18 ع] بازي سرنوشت
[5/2/1387- 6:22 ع] سينه‏ي اين دشت
[20/1/1387- 12:23 ع] خراش به چهره هنرمند... چرا؟
[6/12/1386- 4:36 ع] من وکيلم...
[24/6/1386- 3:45 ع] گريه کن سرباز...
[آرشيو شده ها]