بنام خدا
سلام.
اين آقاي مجري جلسه ، گردن ما انداخت (در ملا عام) که درباره همايش ديروز (وبلاگهاي قرآني) ، مطلبي بنويسم.
منم که مادرزادي، بيشتر حاشيه نويس بوده ام تا متني . پس خوبه حاشيه برم...
...با دوستان قرارداشتيم ساعت يک ربع به چهار (يک ربع قبل از شروع مراسم) اونجا باشيم و آخرين هماهنگيها و پيگيري ها انجام بشه.من هم از صبح منزل نرفته بودم و مشغول کار روي اين قابليت جديد و مهم پارسي بلاگ (که به زودي اعلام ميشه) بودم. پيش خودم گفتم حدود سه و ربع ميرم منزل، يه سري مي زنم و لباسم رو عوض مي کنم و سه و نيم حرکت مي کنم که سر ساعت يک ربع به چهار در محل همايش باشم.حدود ساعت سه بود که يکي از رفقا زنگ زد. هي صحبت کرديم و کرديم... هي اون گفت، و هي من گفتم... (بدنامي خانمها در رفته!).
خلاصه زحمتتون ندم، يهو نگاه کردم، ديدم ساعت ده دقيقه به چهار است.!!!
حالا بايد خونه ميرفتم، لباس عوض مي کردم و بعد ميرفتم محل همايش. اونم سر ساعت يه ربع به چهار.
مسئله خيلي حاد اين بود که دبير شوراي اطلاع رساني کشور، مهمان و اولين سخنران جلسه بودند و خيلي بد ميشد ايشون بيايند و من که دعوت کننده بودم، هنوز نرسيده باشم. از طرفي، نمي شد با لباس غير رسمي هم شرکت کنم.
دردسرتون ندم... رانندگي توي خيابانهاي باريک و نسبتاً شلوغ، اونم عصر پنجشنبه، اونم با سرعت 70 -80 کيلومتر در ساعت...
پيش خودم مي گفتم، فقط تصادف نکنم که ديگه خيلي بد ميشه...
خلاصه با کلي ويراژ دادن و لائي کشيدن! چند دقيقه به چهار تازه رسيدم خونه. آژير آماده باش صد در صد در خونه ما به صدا در آمد و همه اهالي، دسته جمعي متحد شدند تا در آن واحد، من بتونم با يه دست پيرهن بپوشم و با يه دست، کمربند ببندم و ...
باز پريدم توي ماشين و خلاصه حدود چهار و ده دقيقه رسيدم به سالن.
اول از همه پرسيدم آقاي شهرياري آمده؟ گفتن نه! و خيالم راحت شد.
چقدر خوبه که مديران مملکت ما ، دقيقاً ابتداي جلسه نميان!
خدا رو شکر به خير گذشت. کارها رديف بود و دوستان همه کارها را به دقت و درستي انجام داده بودند.
شکر خدا همايش خوبي بود، هم سخنان آقاي دکترشهرياري و هم وبلاگ نويسان عزيز.
مثل همه همايشها، حدود شصت هفتاد درصد! از حرفها اين بود که :
اين که خيلي خوبه، پس چرا نميشه؟
اصولاً بايد بشه وگرنه، مگه نميشه؟
آخه چرا نميشه؟
صد بار گفتم، بازم ميگم براتون، اما حيف که نميشه...
خيلي وقته که ما ميگيم بشه، اما نميشه...
همونطور که ايشون هم گفتند، منم بازدوباره ميگم، شايد بشه...
ما که نااميد نيستيم عمراً. ايشالا که ميشه.
سلام
اواخر تابستان است و يواش يواش دارد بوي مهر به مشام مي رسد.
من که حال زياد خوشي ندارم (مثل بقيه وقتها؟!) ...
انگار که شروع سال تحصيلي جديد، آدم رو يکسال پيرتر مي کنه...
انگار که با بهار روئيده ايم و با تابستان جواني کرده ايم و پائيز فصل بزرگسالي ماست...
فصلي که به زمستان و انتهاي بالندگي ما ختم مي شود...
چند ماهي است که برادر عزيزم امير، به علت تغييراتي در شغل و فعاليتهاش، همکار ما نيست و طبعاً کارهام بيشتر شده. اين اواخر هم باز دوباره بازگشته ام به محيط برنامه نويسي پارسي بلاگ و چند وقته مشغولشم. کارهاي زيادي بوده که هميشه مترصد فرصت بوده ام براي انجامش در پارسي بلاگ و خوشبختانه بخشيش انجام شد. در دو سه مرحله ، بهينه سازي هائي در کل سيستم انجام شد که شکرخدا به نحو محسوسي سرعت سيستم رو خصوصاً در بخش بارگذاري وبلاگها بالا برده.
اما سخن از بوي مهر شد که با شکستن گرمي هوا، نويد برگهاي زرد و نارنجي و ساق عريان درختها را به ما مي دهد...
بوي مهر ، چه بخواهيم و چه نخواهيم، دارد به مشام مي رسد، پس آماده شويم براي استنشاق هواي باراني...
اما از حرفهاي جدي که بگذريم، اين شعراي عزيز ما درسته که خيلي وقتها غوغا کرده اند در خيلي چيزها اما من نمي فهمم اين جناب شيخ مصلح خان سعدي، حس بويائي اش مشکل داشته، يا اينکه مطلب چيز ديگه اي بوده...
اي کاش ايشون همين حالا اينجا بود و بهش مي گفتم : آي اوس مصلح! آخه اين چه شعريه که گفته اي؟
نه بوي مهر مي شنوم از تو، اي عجب نه روي آنکه مهر دگر کس بپروريم
آنوقت شايد بهم مي گفت : جانان پدر! اين بوي مهر، با اون بوي مهر خيييييييييييلي توفير داره!
اندازه فاصله زمين تا آسمان!
آنوقت آهي مي کشيد و مي گفت : اي خدا، کي ميشه اين آدمها يه کم ذوق پيدا کنند؟
از بس نشسته پشت اين کامپيوتر، و به اين پارسي بلاگ ور رفته، قيافه اش شده مثل W و P ...
بابا جون من، برو يه کم دنبال مهرورزي و عشق و اينجور چيزا !!! بلکه يه کم، يه هوا آدم شي...
حيف اينهمه شعري که من و اوس جلال سر هم کرديم ... (منظورشون حافظ شيرازيه )
حيف... صد حيف... اگه مي دونستيم مي افته دست امثال شماها، عمراً که لب تر مي کرديم...
باز قديما با سبک و سازهاي خودموني مي خوندند، تازگيا که شعراي من و جلال رو توي سبک پاپ و راک و متال و ... چه مي دونم همين کوفت و زهرمارها به خورد مردم ميدهند...
من که دنيا ديده و پوست کلفت هستم، اما از بس اين طفلکي جلال لرزيده توي قبر، اين ور عالم، معروف شده به جلال ويبره ...
ديشب نشسته بوديم کنار يکي از اين جويهاي عسل بهشتي، با هم مشاعره مي کرديم،
البته دور از چشم حوريان عزيز، يواشکي انگشتي هم ميزديم به عسلها... آخه چند وقته اضافه وزن پيدا کرده ايم، بهمون اجازه نمي دهند شيرينجات بهشتي ميل کنيم... مي گن خوبيت نداره، شکم به اين گندگي؟ چه خبره؟ خجالت بکشيد...
از بس اينا تو دل برو هستند، اصلاً و ابداً نمي تونيم روي حرفشون حرف بزنيم. آقا ، حوريه سالاري مطلقه اينجا...
خلاصه توي شب شعر و مشاعره با جلال جون بوديم که خبر دادند يه کنسرتي داره روي کره زمين برگزار ميشه و
شعراي من و جلال هم توش هست. باور بفرمائيد به جان دلبراي من نباشه، به جان شاخ نبات حافظ، ذوقمون کور شد، حالمون حسابي گرفته شد، عسلهاي به اون خوشمزگي کوفتمون شد، از شنيد اجراي اون کنسرت...
باور بفرمائيد اگه اين حوريان عزيز نمي اومدند من و جلال رو ببرند خونه، مي خواستيم با جلال بريم شکايت پيش خود خدا.
چه موجودات نازنيني هستند اين حوري ها... فقط بايد ايشالا بيائيد و ببينيد...
بنام خدا
همينجوري....
به صداقت و پاکي جوانان خوب ميهنم.....
به صفاي دل همه معتکفين و خصوصاً وبلاگ نويسانشون...
من رو هم راه دادند برم پيششون...
فرصتي که تابحال به من نداده بودند....
من هم ناباورانه، رفتم به جمعشون...
باهاشون همنشين شدم...
مهمان سفره دل پاکشون شدم، و شاهد خلوتشون...
ولي احتمالاً يه اشتباهاتي توي محاسبات شده باشه...
يا اينکه، از طرف يه رفيقي ، يه دعاگوئي... يه سفارشي شده باشه...
آخه من و اعتکاف؟
لب سعدي و دهان تو؟ کجا...تا به کجا... اين مرا بس که رود نام تو اندر دهنم
اعتکاف نه زمانش زميني است و نه مکانش...
زمان و مکان اعتکاف، تکه اي است از بهشت که مانند هديه اي آسماني به اين خاکدان داده شده...
آنجا بهشت را مي توان به خوبي لمس کرد، فهم کرد...
آنجا معني "و نزعنا ما في صدورهم من غل" (و هرچه ناخالصي و ناراستي در سينه هاشان بود، برکنديم)(اعراف-43)
که وصف الحال بهشتيان است ، نمودار بود
من چه مي توانم بگويم در وصف آن حال و هوا؟
فقط بايد ديد... هيچ عکس و فيلمي نمي تواند گوياي مقام حال شود...
انسان، بايد حاضر شود و شعور انساني بايد مشاهده کند، راهي جز اين نيست...
همه دوربينهاي فيلمبرداري دنيا نمي توانند حتي گوشه اي از مطلب را نشان دهند...
کاري که من ميتوانستم بکنم اين بود که شاهد باشم، شاهدي بر پاکبازيها...
و حسرت از پائي که در گل است :
بال وپري وشوق پريدن هنوز هست اما دريغ و درد زپائي که در گل است(دکترموسوي حرمي)
چند عکس از مراسم دارم که براي شما مي گذارم به يادگار.
رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار... دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود...
نماي انتهاي مسجد جامع قم در يک بعدازظهر تابستاني...
جواني که با ليوان آب يخ، در صف نماز منتظر اذان است ...
رواق عرفاني...
...
نماي مسجد جامع قم ...
از شدت گرما و تشنگي، سرها را مي شويند...
شدت گرماي تابستان قم و فشار تشنگي... شما بوديد چه مي کرديد؟
انس با کلام معبود...
بنام خدا
تصوير پيکر بي جان کودک، در دستان مامور امداد در قانا،
از ديروز تابحال، مدام جلو چشمانم ظاهر مي شود.
فکرم به جائي قد نمي دهد، که چرا اين اتفاقها دارد مي افتد...
خونخواري و ددمنشي، وقتي که جنبه بين المللي پيدا کند و
تاييد تلويحي و يا سکوت بسياري از کشورهاي پست و زبون را به همراه داشته باشد
خيلي خيلي زشت و کريه مي شود...
بايد بر دستان نوراني اين سيد خدائي، که نور ايمان
در کلام و چهره اش موج مي زند، بوسه زد، که خوب ابهت پوشالي اينها را در هم شکست...
حسن است، که زيباست و نصرالله است که دست قدرت و نصرت خداست در مقابل طاغيان صهيونيست.
او همانند اسمش، جلوه زيباي نصرت الهي شده بر دلهاي مومن و پايدار...
او تجلي نصرالله است... آنجا که خدا فرمود : الا ان نصرالله قريب...آگاه باشيد که نصرت خدا نزديک است...
نقطه ضعف اين بيچاره هاي اسرائيلي آنست که در محاسبات قدرت، چشمشان جلوتر از تجهيزات و سخت افزار را نمي بيند
حتي سرباز ورزيده را هم جنگ افزاري از نوعي ديگر مي بينند، در کنار ديگر جنگ افزارها...
اينها هيچ درکي از نيروي ايمان و تکيه بر قدرت خدا در ميدان جنگ ندارند و اين نقطه ضعف بزرگ آنهاست...
نقطه ضعفي که اگر هم بخواهند بطور کامل برطرف کنند، ديگر دشمن ما نخواهند بود، چون ما بر سر همين، با آنها در جنگيم...
به اميد روزي که بتوانيم همه با هم در رکاب منجي عالم، سر و جان در راه او ببازيم...
يا حق
بنام خدا
ديروز ، چهارشنبه بيست و هشت تير، کسي به نمايشگاه الکامپ (الکترونيک و کامپيوتر) رفت، براي بازديد...
او، خودش برايم نگفت، بلکه خود خود خودش برايم گفت...
او خيلي دلش گرفته بود آنجا...
او گفت، احساس غريبي بهش دست داده...
احساس کرده اصلاً از يه کره ديگه اومده پيش اين آدما...
او گفت، من به خودم شک کردم، نکنه من مريخي باشم؟؟؟
او مي گفت، از ته وجودش، ديده که در دنياي اين آدمها جايگاهي نداره...
او گفت : انگار که اصلاً خيلي از بنيادها دگرگون شده، يا بهتره بگيم هماهنگ شده با بقيه جاها... با اون ور آبها...
منظورم ظاهر آدما نيستا... اون که هچ... بيشترش پنجره ايست به سمت جهنم...
او مي گفت يقين کردم که يه جاي کار يکي، يا خودم، يا بقيه... يه ايراد اساسي داره...
او مي گفت : آنجا تقريباً هيچ نشاني ديده نمي شد از زحمتهاي اينهمه پيغمبر خدا،
که اومدند و اينهمه دردسر کشيدند توي اين کره خاکي، تا يه کم ما رو بکشند بالا...
او مي گفت : آنجا زمين و زمان، همه را به چسبيدن هر چه بيشتر به خاک فرا مي خواندند،
اي خدا...، چقدر اين خاک رو چسبناک آفريدي...
او مي گفت : متحير شدم از اينهمه دروغ بزرگ در کنار راستهاي اندک...
دروغهاي بزرگي که پشت رنگهاي تند و زننده غرفه ها و تزئينات قايم شده بود...
او مي گفت :
يک ناله مستانه زجائي نشنيديم ويران شود اين شهر، که ميخانه ندارد...
و خيلي چيزهاي ديگه هم گفت که : بماند....
اونوقت
يکي ....
بهش گفت : واقع بين باش رفيييق... دروغ، ابزار رسمي تجارته، توي تجارت، اخلاق کيلو چند؟؟؟ خصوصاً تجارت الکامپي...
بهش گفت : بابا دلت خوشه ها... خاک هم کلي قيمت داره جون تو...حتي ميشه صادرش هم کرد... کجاي کاري؟؟؟
بهش گفت : پيغمبرها همه خوب و عزيزند، خدا رحمتشون کنه.... اما پولو بچسب که اين حرفها واست نون و آب نميشه...
بهش گفت : اون ايراد هم از خود خودته داداش، به فرستنده ها نمي خواد دست بزني...
اصلاً شماها اينجا چيکار مي کنيد؟ کي بشه يه دري به تخته اي بخوره... ترقه اي در بشه...
بريد توي همون کره خودتون...، چي بود اسمش... مريخ بود؟؟؟
آخه چرا شما جماعت نمي خواهيد دستتون رو از روي جون ما ورداريد؟؟؟ هان؟؟؟؟
اصلاً ... آقا جان پاشو برو يه سر لبنان ببين چه خبره، خدا رو خوش نمياد اينجا نشستي، دارن زن و بچه هاي مردم رو مي کشنا... گفته باشم...
بهش گفت : بُنياد مُنياد رو هم وللش... اگه رگ عرفانت هم بالا زده، برو تو مايه هاي يوگا و تمرين تمرکز و... خيلي حال ميده، قبول نداري؟؟؟
بهش گفت : بذار جوونن ، عشق کنن...حال کنن... زورت مياد خودت نميتوني؟؟؟ ما که جهنمي نديديم...
عجب آدماي تنگ نظر و حسودي پيدا مي شن والا...
بهش گفت : ببين داداش من، نمي خواد اينقدر قيافه عرفاني بگيري، يا تيپ روشنفکري و فرهيختگي، يا مثل اينائي که سعي مي کنن به همه حالي کنن که خيلي از بقيه بيشتر مي فهمند، يا از بقيه سر ترند... برو دنبال کار خودت، اينقدر حرص و جوش ما رو نخور، انفارکتوس ميزنيا...
بهش خيلي چيزاي ديگه هم گفت که بماند...
...
راستي رفقا ، ديروز جاي شما خالي ، رفتم نمايشگاه الکامپ براي بازديد ، يه گشتي زدم... اِي.... بدک نبود...