رعد و برق
شنبه 14/1/89 6:34 عصر| | نظر
بنام خدا
با اینکه سرش پایین نبود، پایین نگاه می کرد، خیلی پایین. از شدت خجالت هرم صورتش را میشد حس کرد. مرد جوان گرم و نجیب، تمام قد در مقابلش ایستاده بود و انگار که داشت در خلسه ای عمیق فرو می رفت...صورت دختر، لبریز شده بود از شوق و حیای وصف نشدنی که حالا دیگر می شد بغل بغل جمع کرد... ته خنده ای صورتش را قشنگ کرده بود، خیلی قشنگ، اما نمی شد هم بگویی که دارد می خندد.
مرد جوان نگاهش در لحظه ای، به نگاه دختر گره خورد. زود هر دو زمین را نگریستند. چیزی نگذشت که دختر قطره هایی دید که از سمت صورت مرد جوان، بر زمین می ریزند. مرد جوان دیگر نتوانست جلو خودش را بگیرد. سکوت بود و سکوت و اشک مرد جوان. زانون مرد جوان خاک را لمس کرد و بعد کف دو دستش.
دختر هنوز ایستاده بود بی آنکه قدمی به عقب رفته باشد.
آفتاب بی رمق غروب و سایه های درازی که تا افق امتداد می یافت... و کوه که داشت به گندمزارها چشمک می زد.
آرشیوها
-
خاطرات سفر کـربـلا [21]
طنز [8]
تابستان 83 [7]
پاییز 83 [19]
بهار 84 [11]
تابستان 84 [8]
پائیز 84 [12]
زمستان 84 [10]
بهار 85 [6]
تابستان 85 [8]
پائیز 85 [2]
زمستان 85 [5]
بهار 86
تابستان 86 [10]
پائیز 86 [8]
زمستان 86 [5]
فروردین 87
تابستان 1387 [7]
بهار 1387 [4]
زمستان 1386
تابستان 1386
پاییز 1387 [6]
زمستان 1387 [7]
بهار 1388 [5]
تابستان 1388 [3]
پاییز 1388 [4]
زمستان 1388 [4]
بهار 89 [8]
پاییز 89 [2]
تابستان 89 [3]
زمستان 89 [4]
تابستان 90 [4]
زمستان 90 [2]
پاییز 90
غیرآرشیویها
پیوندها
پیوندهای روزانه
-
خاطرات از بلاگ تا پلاک 2 [554]
بزرگترین چرای تاریخ [972]
تکریم استاد [2060]
یک هنرمند واقعی [522]
شهید زنده [719]
مادر نخور غم [702]
فیلم اردوی طهورا [808]
این درد مشترک [507]
پائولوکوئیلو ایشونند؟ [786]
اوشو ایشونند؟ [581]
میم مثل میلاد [562]
Yahoo mail [520]
الیاس رایانه ای! [707]
اعتراض به یاهو [612]
تخریب غدیر خم(تصویری) [659]
[آرشیو(122)]