سلام
ديروز، جشن تولد 4 سالگي پرشين بلاگ بود و بر اساس دعوت آقاي دکتر بوترابي با چند تن از دوستان رفتيم هتل سيمرغ. در مجموع جلسه خوبي بود، هر چند انتظار داشتيم گرمتر برگزار شود.
و اين نکاتي است از جشن، آنطور که من ديدم :
* اولين برنامه پرسش و پاسخ بود، که متاسفانه بخشي از آن با سوالهاي نه چندان مناسب، طي شد.
* يکي از سوالات هم چالشي داشت در باب تقابل دين و مليت، که آقاي بوترابي که تخصصشان هم تاريخست، به آن پاسخ داد.
* هيچ پاسخي به آقاي سروش اسدزاده، مدير کاربران پرشن بلاگ ارجاع نشد، البته ايشان بعداً بخشي از اجراي مراسم را عهده دار شدند.
* با چهره آقاي جلالي ،آشنا شدم. به نظر مي آيد براي توسعه امکانات فني سيستم جدي است.
* آقاي ابطحي، وبلاگ نويس مشهور هم در اواسط پرسش و پاسخ آمدند، به همرام دو دختر و دامادشون(اگه اشتباه نکنم).
* سخنران رسمي مجلس آقاي دکترشهرياري، دبير شوراي عالي اطلاع رساني بود، که وقتي رسيدند با ابطحي سلام و عليکي کرد، اما کنارش ننشست. رفقا گفتند، از زرنگي ايشون بود...
* آقاي سيد حميد حسيني مشاور آي تي سازمان ملي جوانان هم از مدعوين بودند.
* آقاي دکتر شهرياري سه تن از معاونانشون رو هم آورده بودند. اين به عقيده من نشان دهنده توجه ويژه ايشون به مقوله وبلاگ است.
* آقاي شهرياري در سخنرانيشون، که شايد اولين حضور رسمي ايشون در جمع وبلاگ نويسها بوده، سعي کرد خودش رو خيلي قاطي با جوانان و وبلاگ نويسان نشان دهد و با ذکر کردن مواردي، تلاش کرد وبلاگ نويسان احساس کنند که ايشون با وجود سمت و مقام رسمي، کاملاً آنها و احساساتشان را درک مي کند.
* ايشون با ذکر اشعاري از مولانا و بيان دست غيبي خداوند در امور، سخن را آغاز کردند و بعد سعي کردند، کندوکاوي پيرامون انواع هويت وخصوصاً شخصيت مجازي داشته باشند.
* ايشون عقيده داشت که شخصيت مجازي هم مي تواند توجيه عقلي و ديني داشته باشد واينکه ما در هويت مجازي خود، مي توانيم خود را بهتر بشناسيم.
* وقتي ايشون نام "شهناز شکيبائي" را بعنوان يک هويت مجازي فرضي براي خودشون ذکر کردند، آقاي ابطحي بلند گفت : آقاي شهرياري داره آي دي ها ش رو لو ميده!
* يه بار وسطهاي سخنراني، آقاي شهرياري يه چيزي گفت(راستش يادم نمونده که چي بود) ، آقاي ابطحي در رديف جلو ما نشسته بود، بهش گفتم، آقاي ابطحي! مثل اينکه داره سوژه هاتون جور ميشه.
* از ديد يک ناظر بيروني، تصورم اين بود که آقاي شهرياري بعنوان نماينده دولت در جشن تولد يک سرويس وبلاگ، قاعدتاً رهنمودهائي رسمي و بايدهاو نبايدهائي رو مطرح مي کنند، اما ، يه تقاضائي هم گردنشون افتاد. آقاي ابطحي با زرنگي و استفاده ويژه از موقعيت، خواستار رفع فيلتر بعضي سايتها از ايشون شد. چيزي که فکر ميکنم تيتر بشه در مطبوعات.
* بر خلاف تصور اوليه من، هيچکدام از سه مدير سرويس ديگر (بلاگفا، ميهن بلاگ و بلاگ اسکاي)، دعوت نشده بودند.
* آقاي سلجوقي معاون فني آقاي جهانگرد (دبير سابق شورا) هم آمده بودند ولي خود آقاي جهانگرد رو فقط وقت پذيرائي ديديم!
* مانيتوري که بر اساس قرعه کشي قرار بود به يکي از شرکت کنندگان برسه، به آقاي مهندس آسياباني، از معاونين آقاي شهرياري رسيد. جالب اينکه ايشون بعدش گفت، به تازگي مانيتور منزل سوخته بود و من هم قصد داشتم، يکي از همينها رو (دقيقاً همين آرم) برم بخرم. کاش از خدا يه چيز ديگه اي خواسته بود!
ضمناً خاطرات سفر کربلا در اين وبلاگ ادامه پيدا خواهد کرد، منتها گهگاه هم گريزي خواهم زد به آنچه بايد و شايد...
يا علي
سلام بر همه عزيزان.
جاي شما خالي، زيارت کربلا و نجف.
همه را دعا کرديم البته،اگه دستش جائي بند باشه.
ايشالا قصد دارم در آينده (اگه فرصت کنم) خاطرات اين سفر رو براتون بنويسم.
اما امروز، 14 خرداد، روز عروج روح انقلاب ماست.
از رحلت آن بزرگ 17 سال مي گذره و سن من نسبت به آن روزها دقيقاً 2 برابر شده...
ايام امتحانات نهائي دبيرستان بود...هيچ وقت يادم نميره که با صداي گريه و شيون مادرم، چند دقيقه مانده به ساعت 7 از خواب بيدار شدم.به من مي گفت پاشو ببين چي شده، همه شبکه هاي راديو داره قرآن پخش ميکنه.
من که راستش هيچوقت گريه وشيون مادرم را اينطوري نديده بودم، با حالت شوکه شده گفتم، لابد اتفاقي هستش و اگه خبري بود که اعلام ميشد و ... که ساعت 7 شد و آن خبري که هيچکس،
جرات شنيدنش و تاب به زبان آوردنش را نداشت، پخش شد.
اين روزها که به خيابانها و رسانه ها و تلويزيون نگاه مي کنم، ايمانم به امام بيشتر مي شود.
تجليل از او وياد و خاطره اش موجي است که روز به روز توفنده تر مي شود
و مي رود که نام و پيام امام، مرزهاي جغرافيائي و سياسي را درنوردد.
اگر فقط پاي از کشور عزيزمان بيرون بگذاريم و دنبال جاي پاي امام باشيم
به راحتي همه جا، حتي دورافتاده ترين گوشه هاي کمونيستي و بت پرستي
او را مي يابيم. بسياري، فقط با آشنائي با امام و به عشق او به دين اسلام مشرف مي شوند. فراموش نمي کنم، سالها قبل دوستي که از اروپا برگشته بود مي گفت جواناني هستند که مي گويند خميني و لاغير. دين ما سياست ما، همه چيز ما، همان چيزي است که خميني بگويد... مي گفت يکي از آنها عکسي از امام در دفتر کارش نصب است به اندازه سرتاپاي يک انسان، آنهم در جائي که به شدت نسبت به اين امور حساسيت هست.
آري، خداوند فرمود : ان الذين آمنو و عملوالصالحات سيجعل لهم الرحمن ودّا : آنانکه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، خداي رحمن براي آنها مهر و مودت جاري خواهد ساخت.
اين عشق الهي است......
اين شور خدائي است ......
خدا کند که قدر اماممان را بيشتر بدانيم.
بنام خدا
فکر کنم سال 73 بود يا 74، اواسط تابستان بود که براي تحويل يک پروژه ، از زادگاهم حرکت کردم ونزديک غروب بود که وارد شهر قم شدم. رفتم سراغ يکي از پسرخاله هام که حجره طلبگي داشت.
نماز را که خوانديم و گپي زديم، شد حدود ساعت 11 شب (به وقت رسمي آن روزها).
پسرخاله گفت بريم شادقلي؟ روضه است و شام هم ميدهند. خيلي خسته بودم و خواب آلود،
اما يه جورائي بناچار گفتم باشه، بريم.
حسينيه شادقلي خان در قم از جاهائي است که محرم و صفر هر شب شام و روضه اش به راه است.
دردسرتون ندم، حدود ساعت 12 که روحاني اولي تموم شدند، من در حال چرت بودم و منتظر که سفره را بکشند که ديدم اي داد، يکي ديگه هم هست. خلاصه هرجور که بود نيم ساعت بعدي رو هم در حال خواب و بيداري به سر کرديم و بالاخره سفره را کشيدند و از خجالت شام در آمديم.
اينها را نگفتم که گفته باشم... يه چيزي توي اين جريانات اتفاق افتاد که تا عمر دارم فراموشش نمي کنم و به ذهنم خورد براي شما هم بگم، شايد خوب باشه.
روحاني آخري داشت مصيبت مي خوند و من هم خواب آلود و بي حوصله گوش مي کردم.
حتي حال اينکه دستم رو بگيرم جلو صورتم ، هم نداشتم، چه برسد به گريه و زاري.
ناگاه چشمم خورد به يک پيرمرد عرب که روحاني و سيد هم بود.
مردم حال مصيبت و گريه داشتند و ايشون انگار نه انگار. همينطوري مثل خود من نگاه مي کرد اينطرف و آنطرف.
من هم بجاي اينکه بگم خب اينم مثل خودم خسته است لابد،
يا حواسش نيست و ... شروع کردم به بوالفضولي و پيش خودم مي گفتم که يعني چه، روحاني و سيد و اينجوري؟ بابا جان لااقل دستتو بگير جلو صورتت و قيافه گريه مجلس رو بهم نزن ... اين احاديث رو فقط بلديد براي ما بخونيد که هر کي حتي خودشو به حال گريه دربياره، چقدر ثواب داره و ...
توي همين افکار بودم که ناگاه... بهتم زد...
همينطور که ايشون خيره خيره نگاه مي کرد، ناگهان با صداي بلند زد زير گريه...
آنهم نه عادي، انگار که کل مجلس رو بهم ريخت. آنچنان اشکي از صورتش
جاري شد که من حالا مات و مبهوت مونده بودم چطوري اين پيرمرد روحاني، جلو مردم اينجوري
بلند بلند گريه مي کنه .
حتي دستش رو هم جلو صورتش نگرفت ، سرش را هم پائين نياورد، همينطوري ناله اش بلند بود...
اين قضيه براي من درسهاي زيادي داشت، ازجمله اينکه حال و هواي عاشق، با
عاقل خيلي توفير داره، يه چيزي مثل فاصله زمين تا آسمون.
راستش ما خيلي خيلي اسير کمّيت ها شده ايم. همه چيز رو مي خواهيم با ترازو و متر
اندازه بگيريم...
امّا امان از بي اختياري...
امان از جنون...
اين بيت شهريار که اول ديوان عمان ساماني چاپ قديم، نوشته شده بود هيچوقت يادم نميره :
يارب به اختيار، صفائي به گريه نيست ما را صفاي گريه بي اختيار بخش
يا مولا اميرالمومنين
بنام حق
برخي مباحثات با دوستان، مرا بر آن داشت تا در موضوعي که ترجيح مي دادم وارد نشوم، يادداشتي داشته باشم و آنطور که خودم مي فهمم نگاهي داشته باشم به وجود مبارکِ زن.
اولاً بايد بگويم که به عقيده من ظلم و خيانتي که اين طايفه فمينيست و دفاع از حقوق زنان (عليهنّ ما عليهنّ) به گوهر وجودي زن مي کنند کمتر از آنچه ديگران مي کنند نيست.
اصولاً در دستگاه آفرينش الهي هر پديده اي در جايگاه خودش، و مخصوص و متناسب با آن جايگاه آفريده شده است. مثلاً در بدن ما که الگوئي بسيار بديع از کل خلقت است، جوارح هرکدام در جاي خود و دقيقاً براي هدفي خاص آفريده شده است. هيچکسي نمي تواند بگويد قلب مهمتر است يا ريه يا مغز يا کبد و ... همه با هم در يک سيستم کار مي کنند و هر کدام وظيفه اي بر عهده دارند که آن وظيفه در راستاي هدف کلي، يعني سلامت بدن و جريان زندگي تعريف شده است. در نظام آفرينش نيز، خداوند متعال براي زن و مرد نقشهاي جداگانه اي در نظر گرفته و متناسب با نقشي که بايد ايفا کنند، آنها را آفريده به آنها توانائيها و امکاناتي داده است.
از طرف ديگر، بايد بدانيم که مقايسه بين دو چيز و قضاوت در مورد تساوي داشتن يا نداشتن آن دو به شرطي منطقاً قابل طرح است که آن دو چيز در يک دستگاه سنجش قرار داشته باشند. بديهي است که ما هيچگاه 2 کيلوگرم هندوانه را نمي توانيم با 2 متر طناب مقايسه کنيم و بگوئيم که کدام بيشتر است چرا که واحد اندازه گيري متفاوت است، مگر اينکه ابعاد مشترکي داشته باشند و آنوقت هم فقط در همان ابعاد مشترک مي توانيم مقايسه انجام دهيم. مثلاً وزن 2 متر طناب را با وزن 2 کيلوگرم هندوانه، يا طول هندوانه را با طول طناب. و فقط در اين صورت است که تساوي يا عدم آن مي تواند مطرح شود.
زن و مرد از جهات زيادي داراي ابعاد مشترک هستند که طبعاً در آن جهات قابل مقايسه خواهند بود، مثل ساختار کلي فيزيولوژيک بدن، حواس ظاهري، اغلب خصوصيات فيزيکي و ...اما در بسياري از جهات نيز وجوه متفاوتي دارند که از جمله مهمترين آنها تفاوتهاي روحي و رواني و ساختار بدني است.
با اين مقدمات، بايد به اين نتيجه بديهي رسيده باشيد که صحبت از تساوي مرد و زن و يا تساوي حقوق آنها با عنوان کلي آن، کاملاً بي مورد است، چرا که در حالت کلي زن و مرد در يک دستگاه سنجش قرار نمي گيرند، مگر در ابعاد مشترک وجودي آنها که طبعاً مقايسه و حرف از تساوي داشتن يا نداشتن قابل طرح است، اما مقايسه کلي، نه.
پس همين جا نقداً از همه دوستانم مي خواهم که به بحث مسخره ي بهتر بودن يا نبودن زن و مرد و مقايسه بين آنها پايان دهند ، چه در وبلاگها و چه جاهاي ديگر. بهتر است بگوئيم در فلان بُعد زنان بهترند يا مردان و ... .
خب حالا بيائيم سراغ بخش سليقه اي بحث و آن اينکه اين موجود مبارک يعني زن، چيست در اين عالم و چه کاره است؟
به عقيده من ، از يک نگاه ، زن ظهور صفات جمال و زيبائي خداست در زمين.
اگر کسي بخواهد جمال خدا رابشناسد، لمس کند وبفهمد، مي تواند در وجود زن، نشانه هائي روشن از آن را بيابد.
هيچ دقت کرده ايم که چه اوصافي را براي مادران به کار مي بريم؟
او را درياي محبتي مي دانيم که کران ندارد... او را الهه عشق و زيبائي مي دانيم و هزاران توصيف ديگر که شما از من وارد تريد.
به گمان من برترين منّتي که خدا بر زنان نهاده تاج غرورآفرين مادري است...
زن، نيمه استراتژيک مرد است، که بدون او هيچ مردي نمي تواند کامل بشود...
زن ساحل آرامش مرد و جامعه است، که همه امواج سمهگين، در آغوش او آرام مي گيرند...
زن کشتزاري است که در آن انسان به بار مي نشيند : خليفه ي خدا...
و بالاخره جنس زن چونان لباس فاخري است که خداي بزرگ در آن لباس، حضرت مادر، زهراي اطهر را به بشريت هديه داد...
"از دامن زن، مرد به معراج مي رود" واقعاً کلام عميق ودقيقي است که متاسفانه کليشه اي شدنش مانع تعمق و تفکر در آن شده.
جايگاه زن در جامعه بشري، مانند جايگاه مهر ومحبت است در بين ساير اخلاقيات و رفتارها.
مثلاً اقتدار و صلابت جزئي لازم است در رفتارهاي اجتماعي، اما هيچ چيز نمي تواند نقش بي بديل محبت و عشق را بازي کند.
به عقيده من زنان فقط اگر شأن خود را بشناسند، ديگر هيچگاه خود را در جايگاه مقايسه با مردان قرار نمي دهند، چه برسد به اينکه بخواهند مسابقه بدهند.
امروزه تحت تاثير کج انديشي و البته دين گريزي برخي، براي بسياري از زنان تحصيل کرده و اهل فکر اينگونه جا افتاده که بايد بدوند براي چپاول جايگاههاي مردانه و گرنه توسري خور به حساب مي آيند.
امروزه بسياري از زنان به دنبال کسب حقوق مردانگي هستند، در پوشش دفاع از حقوق زن و اين بخاطر آنست که قدر زنانگي خود را نشناخته اند.
اينها زنانگي خود را خالي از کمالات فرض کرده اند و دنبال کسب کمالات خيالي مردانه براي خود هستند،
چه فرض غلطي و چه نتايج زيانباري...
آيا هيچگاه قلب، آرزو مي کند که ايکاش جاي مغز بود؟
اگر مغز مي تواند فکر کند بخاطر خون پراکسيژني است که از قلب برايش ارسال مي شود...
حالا آيا اين خنده دار نيست اگر قلب بگويد که من قبول ندارم، همه مي گويند فلاني مغز متفکري است و نمي گويند قلب تپنده اي است، پس اي داد، اي هوار.... به من يک ظلم تاريخي شده ....
چطور همه افتخارات مال اون باشه؟؟؟ اصلاً من بايد يک جوري بروم جاي مغز، مغز هم خودش مي دونه، يه جائي براي خودش جفت و جور کنه ديگه، اصلا بياد جاي من توي سينه...
اينطوري نظام بدن به هم ميريزه، همانطور که نظام اجتماع در اثر قرار نگرفتن زن و مرد در جايگاههاي خودشان.
پس :
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست که هر چيزي به جاي خويش نيکوست
يا علي
بنام خدا
اول، ميلاد پيامبر رحمت، حضرت حبيب الله را به محضرهمه شما عزيزان تبريک ميگم.
دوم، بخاطر بروز وقفه در ارائه خدمات، از همه عزيزان معذرت خواهي مي کنم.
ايشالا که ديگه پيش نياد.(اطلاعات بيشتر...).
الان که دارم برايتان مي نويسم، در خانه پدري نشسته ام پشت ميز و ومادرم اون جلوترها توي هال،نشسته اند روي زمين و دارند براي ناهار سيب زميني پوست ميکنند.
راستش قراره فردا يکشنبه، روز ميلاد پيامبر(ص)، يه جشن تولد يواشکي و غافلگير کننده براي ايشون بگيريم.
کاري که تابستون هم براي پدرم انجام داديم: جشن تولد 60 سالگي و جشن بازنشستگي ايشون.
به همين خاطر هم آمده ام به زادگاهم.
اينجوروقتا که کارم هم خيلي زياده، کيس کامپيوترم رو ميذارم توي صندوق عقب ماشين، و يا علي...
بقول شاعر(خودم)، ما کيس بدوشان غم سفر نداريم...
با نت بوک خيلي سختمه برنامه نويسي، ضمناً مدتي هم هست که در دسترسم نيست...
اين دفعه وقتي رسيديم به زادگاهم، يادم اومد که جاي کيس را توي صندوق عقب محکم نکرده ام و توي دست اندازهاي خودساخته و طبيعي، که من اغلب، اصلاً هم تحويلشون نمي گيرم (بيچاره جلو بندي ماشينم)... کيسم کلي به زمين و هوا پرت شده و هارد بيچاره...
وقتي دستگاه رو روشن کردم، ديدم که بله، هارد رو نمي شناسه...
با کلي ترس ولرز در قوطي رو باز کردم و دستي به کابلها رساندم...
شکر خدا خطر رفع شد. آنقدر شديد توي صندوق عقب، پرتاب شده بود که کابل هارد به مادربورد، شل شده بود...
اي خدا، روز قيامت ما زياد طلبکار داريم... حق همه و اين کيس بيچاره رو بر ما ببخش....
آخه يکي به من بگه، به تو هم ميگن مهندس؟
اگه اين موجودات بيچاره جان داشتندکه، قطعا يک دادگاه جنايات رايانه اي تشکيل ميدادند
ومرا براي اين جنايت بزرگ، مادام العمر ازکامپيوتربازي محرومم مي کردند،
يا هم جريمه ام مي کردند تا تعداد صفر و يکهاي يک هارد 80 گيگابايتي را دستي بشمارم...
خب خدارو شکر که هنوزاين بازيِ حقوق بشر، حقوق زنان و... ، به دنياي ماشينها راه پيدا نکرده.
تازه، از وقتي هم سور و ساتم راه افتاد، دستم بند بود به رفع مشکل سرور و استرس هاي ناشي از وقفه خدمات در پارسي بلاگ...
تازگيا يه نداي دروني بهم گفته که آهاي! هي حرفهاي گل وبلبلي فقط بلدي بنويسي؟
يه کم اخلاقتو اصلاح کن، اگه راست ميگي!
آخه يه قضيه اي توي راه پيش اومد که مچم رو گرفت.
با سرعت صد وسي چهل تا داشتم مي رفتم که از يه کاميون سبقت بگيرم، يه زامياد آبي رنگ يهو پيچيد جلوم و من مجبور شدم يک ترمز نسبتاً شديد بکنم تا بهش نخورم.
وقتي ازش رد ميشدم، دستم رو گذاشتم روي بوق، و بعد بلند کردم ويک علامت "خاک بر سرت..." نثار راننده کردم که پوست تخمه هنوز روي لبش بود و با حالتي تهاجمي به من نگاه مي کرد...
يه مقدار که جلو تر رفتم، اين نداي دروني شروع کرد به ملامت، که اين چه کاري بود تو کردي؟؟؟ ...
آخه خودم هم زياد ازين دسته گلها به آب ميدم. اين داداشي ما، آبدارچي! هميشه ميگه، تو يکّي، رانندگي نکن لطفاً.
حواست همه جا هست، الا به جلو راهت... البته مقداري اغراق مي کنه، اما قبول دارم که خيلي وقتا هم حواسم توي عالم هپروت است... بعد يهو مي بينم سرعت رفته روي 160 و زودي پام رو از روي گاز برميدارم....
البته تاوان جيبي اين يکي رو زود پس دادم! کمرم و زانوم از رانندگي خيلي خسته شده بود، پشت يک چراغ قرمز در يکي از شهرهاي مسير، زودي پياده شدم و در يک عمل ابتکاري! جلو چشمان متعجب ماشينهاي پشت سري، تکاني به کمر و زانوها دادم (اي بي کلاسِ !). اما وقتي نشستم پشت رل، کمر بند ماشين رو نبستم.
پيش خودم گفتم، وقتي از شهر خارج شدم مي بندم... فقط يه کم جلوتر، يهو يه آقاي پليس با دستان حماسي و کوبندهي خودشان اشاره فرمودند که پياده شده، به خدمتشان شرفياب گردم...
به خدمتشان شتافتم و با کمال تعجب، به من احترام نظامي هم دادند،
و بعد از تاملي در اسناد ومدارک، برگه اي جريمه ناقابل، تقديم نمودند.
هر چه گفتم، من همين حالا اين کمربندِ کذا را باز کردم و کمرم و ... به دل سنگين ايشان ننشست که ننشست.
اين هم جزاي آن خاک بر سري که با دستان مبارک، نثار رانندهي زامياد کرده بودم...
خلاصه اين نداي دروني، بدجور پاپيچ ما شد تا ضربه فني مون کرد...
ديگه قصد کرده ام پشت رل ، بيشتر خويشتندار باشم، در اين موارد از فحش بين الملليِ بوق کمتر استفاده کنم و کمتر به کساني که جلوم مي پيچند، چشم غرّه برم. اصلاً بايد سعي کنم بهشون نگاه هم نکنم...
نداي دروني مي گفت : اگه قرار باشه با يک خطا، سريعاً طرف رو به اشدّ وجه ممکن (با وجود امکانات بسيار محدود در ماشين مثل بوق، حرکات دست، چشم و ابرو...) مجازات کنيم، نبايد الان هيچکس رنگ حيات، وجود و زندگي رو لمس بکنه، چرا که خود ما در اغلب اوقات به نوعي سرپيچي مي کنيم از دستورات خدا، از ياد خدا و از بندگي او و خود را مستحق عذاب الهي مي کنيم.
در اغلب لحظات، خدا را بنده نيستيم ، چرا که به غير او توجه داريم، قلباً و عملاً از غير او تقاضاي کمک داريم براي اسباب و واسطه ها، اصالتي بيشتر از سبب و واسطه بودن قائل ميشويم...
از غيررضاي او، شاد مي شويم ، از غير غضب او، نگرانيم...
اما او...،
او هميشه مهر بي کرانش را نثار ما مي کند،
هميشه چونان مادري دلسوز ما را در آغوش رحمت خود مي فشارد و از ما حفاظت مي کند...
پس بايد ببخشيم، همانطور که مدام بخشيده شويم....
نداي دروني بعضي چيزاي ديگه هم گفت که اگه بگم، ديگه خيلي آبرو ريزي ميشه...
دعا کنيم اين نداي دروني، براي همه ما، هميشه حاضر وسرحال باشه...
يا علي مددي