مدير پارسي بلاگ
   1   2   3      >

بنام خدا


اين روزها، به قول مصطلح، تنور انتخابات داغ است.
همه جوره فکر مي کردم بعضيها تبليغات بکنند، اما اينجوري نه...
کارهاي بعضي، مضحک است،
بعضي دردناک است،
بعضي شرم آورست،
بعضي...
چه بگويم؟ بايد تو مملکت خودمون هم ، جلوي غريبه ها آبروداري کرد...در تعجبم که چطور کساني به خودشان جرأت ميدهند براي کسب رأي، به مکتب اهل بيت پشت کنند؟ چطور، براي صندلي رياست، بعضي حاضرند سرمايه هاي معنوي يک تمدن عظيم و متعالي را بي محابا دستمايه خودپرستها کنند؟
چطور....؟؟؟
من که متحيرم ... آيا مردم فهيم و بزرگ ما را اينقدر از نظر درک وفهم دست کم گرفته اند که به اين روشها متوسل مي شوند؟ اميدوارم همه ما مواظب باشيم در اين غوغاها جَو گير نشويم.


خوب، چند حرف دوستانه با شما دختر و پسر گرامي، ميهمانان خوب اين خانه محبت دارم :
عزيزم،
اگر شما در هواي آسماني ايران نفس مي کشي،
اگر در شناسنامه تو، افتخار بزرگ تابعيت ايران درج شده،
اگر انساني هستي که براي خودت و فکر وانديشه ات ارزش قائلي،
اگر خود را در توده ميليوني جمعيت خداجوي ايراني داراي هويت ميداني،
اگر حفظ سرمايه هاي عظيم ايران عزيز و حاکميت و امنيت ملي آن برايت مهم است،
اگر براي خون شهيدان، حرمتي مي شناسي،
اگر از حيات، يعني شور اميد براي آينده بهتر ، بهره اي داري،
اگر بجاي غُر ولُندها و بهانه گيري هاي سوسول مابانه، اهل عقل و منطق هستي،
و دهها و صدها اگرِ ديگر...
در درجه اول، بايد در انتخابات، فارغ از همه حرف و حديثها، شرکت کني.
اين يک ضرورت انکارناپذير است.


و اما به چه کسي راي بدهيم...
چند کلام دوستانه ديگر دارم براي خودم و شما عزيز :
اين انتخابات و دهها ديگر ازين قبيل، مي آيد و مي رود... روزي مي رسد که ما به تنهائي، با او به تنهائي، روبرو مي شويم. خودش جلّ و علا فرموده که (ذرني و من خلقت وحيدا) مرا با کسى که او را خود به تنهايى آفريده‏ام واگذار!
آنروز، بايد براي تنها او پاسخگو باشيم. آنروز ديگر از هيچ جنجال
و حمايت و تحريم و ... خبري نيست و آنجا محضر حقيقت و صدق است.
تنها و تنها پاسخي پذيرفته است، که مطابق خواست او باشد، پس :


به کسي راي ندهيم که دل مان مي خواهد، به آنکه او راضي است...
به کسي راي ندهيم که فلاني به ما گفت، چرا که ما به تنهائي بايد جواب بدهيم...
به کسي راي ندهيم که حرمت او، دستوراتش و دوستانش را پاس نمي دارد، چه در سخن و ظاهر، چه در عمل و باطن، چه او، حرمت شکني را از هر که باشد، نمي پذيرد.


به کسي راي بدهيم که براي خدا و خلق خدا باشد...
براي خدا تحقيق کنيم و براي او راي بدهيم، اگر هم در تشخيص خطا کرديم، ملامتي بر ما نخواهد بود، چرا که (لا يکلف الله نفسا الا وسعها) خداوند به اندازه توان، از ما تکليف مي خواهد و بس.


من هم هنوز تصميم نهائي خود را نگرفته ام،
فعلاً بين سه چهار نفر مردّدم و هنوز بررسي هايم نهائي نشده است. اميد که لذت بخش ترين لحظاتمان، همان وقتي باشد که با او به تنهائي روبرو مي شويم.


يا علي مدد


نوشته شده در  دوشنبه 23/3/1384ساعت  7:19 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

بنام خدا


سلام بر همه عزيزان .


نتايج نظرسنجي پارسي بلاگ تا حدود ساعت 6:30 امروز دوشنبه 23 خرداد، به شرح زير است. تعداد کل آراي شما 1579 راي مي باشد. خداي بزرگ را به شهادت مي گيريم که در نتايج کوچکترين دستکاري نکرده ايم.


احمدي نژاد
27.55 درصد
معين
20.39درصد
قاليباف
19.63درصد
هاشمي
17.86درصد
لاريجاني
7.03 درصد
کروبي
3.17 درصد
مهر عليزاده
2.28درصد
رضايي
2.09درصد

نوشته شده در  دوشنبه 23/3/1384ساعت  6:58 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

بنام خدا
عصر جمعه است.
در دفترم ، تنها ، نشسته ام، و به کارهاي سايت رسيدگي مي کنم.
هواي بيرون، رو به تاريکي مي نهد و غم سنگيني، بر دل آدم مي نشيند.
خدايا، ما لياقت نداريم. اين حرف آخر ما. هر چه باشد، شما خدائي. شما بزرگواري.
خودت ميداني چه مي خواهم بگويم، عصر جمعه اي...
هيچ وقت، تيتراژ آخر سريال سربداران يادم نمي رود...
مردماني که با آرايش نظامي و بيرق، از سراشيبي دامنه کوه بالا مي رفتند
 و شيپور جنگ مي نواختند...
قديمترها، مردم، صبحهاي جمعه، به بيرون شهر مي آمدند، با لباسهاي رزم،
و آماده براي نبرد... يک اسب بي سوار، پيشاپيش حرکت مي کرد...
که... خدايا، ما آماده ياري رساندن به ولي اعظمت هستيم... اين اسب،
اين شمشير و اين جان ما. اين جمعه او را به ما برسان...
حرکتي نمادين، که به گونه اي بسيار زيبا، فرهنگ انتظار را، به نمايش مي گذاشت.
خدايا، ما لياقت نداريم. خودمان خوب مي دانيم... اما شما بزرگواري...
...................................


...................................


...................................


اما سايت پارسي بلاگ
از ديشب، نظرسنجي انتخابات را فعال کرديم.
اين نخستين نظرسنجي سيستم ماست که به خواست خدا،
ازين به بعد نيز با طرح موضوعات متنوع، ادامه خواهد يافت.
به زودي نسخه جديد پارسي بلاگ، بروزرساني مي شود.
تغييرات زيادي داده ايم که بعضي را شما خواهيد ديد و بعضي را نه...
ما براي حفظ کارائي و کيفيت سيستم، عضويت را بصورت دعوتنامه اي
در آورده ايم. هر کسي که مي خواهد عضو شود بايد يک وبلاگ را بعنوان معرف، تعيين کند و معرف، در بخش مديريت وبلاگ خود، تقاضاي ثبت نام را تاييد يا رد مي کند. علاوه بر آن، افرادي که تاکنون عضو شده اند و البته فعال بوده اند مي توانند از افراد غير عضو براي عضويت، دعوت نامه بفرستند...
نهائي سازي سيستم پارسي يار را چندي متوقف کرديم و احتمالاً در آينده نزديک باز به دست خواهيم گرفت. اگر خدا بخواهد، سعي مي کنيم تا اواسط تابستان آنرا آماده کنيم.


باقي بقايتان
حق نگهدارتان


نوشته شده در  جمعه 6/3/1384ساعت  9:1 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

بنام خدا
سلام برهمه رفقا
عرض کنم که يه مدتيه بعضي از دوستان کنجکاو (همون ف... خودمون)
مشتاق زيارت جمال چکش خورده بنده شده اند،
بنده هم که خجالتي (البته کمي تا قسمتي) هستم،
تدبيري انديشيدم تا يه جورائي نه سيخ بخوره تو کله ام
نه کباب، بخورم تو کله اش...(..بابا تدبير...)
ابتدا دو انگشت مبارک را در جيب بغلي خودمان
فرو برديم و گواهينامه رنگ و رو رفته را که عکسي
قديمي از دوران خوش تيپي ما داشت، در آورده،
پس از آنکه نگاهي خريدارانه به آن بنموديم (بابا خوش تيپ...)، کامپلوترمان
را وراندازي کرديم تا ببينيم به کجايش بايد عکس داد.
درزهاي پشت تلويزيونش که تنگ درست کرده اند و هر چه کرديم
گواهينامه وارد نشد. اين سوراخي هم که آبدارچي گهگاه از اين دايره هاي براق داخلش ميذاره، هم... خيلي نامرده... گواهينامه رفت داخلش و ديگه در نيومد...
خلاصه... ديديم که اينجوري که نميشه... بايد يه جوري عکسمان را بهش
بدهيم تا به شما نشان دهد. تصميم گرفتيم خودمان را نقاشي کنيم...
آبدارچي را نواختيم که بيا يه چيزي بيار من نقاشي کنم. او هم نکرد کاري و
برنامه اي آورد بنام پينت (بابا گرافيست...). فکر کنم مال ويندوز منشي حضرت نوح بود.
خلاصه ما نقاشي کشيديم، نقاشي کشيدني...شما ببينيد تا من توضيحاتش را بدهم :



از کله مبارک شروع کنم :
اون تيکه وسط که يه خط صاف شده : ... به به چه دشت هموار، آسمان صاف و هواي دل انگيزي... اين مربوط است به آبدارچي...
زياد توضيح نخواهيد وگرنه بقيه اش هم صاف مي شود... ورشکسته مان
کرد از بس پول چاي و شيريني ازم ميخواد... توي اين نمايشگاه هم که
بنابر قول بعضي از متدينين، پف و پف سيگار ميکشيده و پولش رو
به حساب من بيچاره مي نوشته... شما بوديد تاس نمي شديد؟


واما اون دايره پائيني که از کله ام کمي (البته، فقط کمي) گنده تره :
سينه و شکم اينجانب. اين مربوطست به عيال بنده که غذاهاي خوشمزه
مي پزد و هي اصرار و اصرار که بخور... خب چاق ميشم ديگه... چه کنيم
زندگي سخته...
اما داستان پاها : يکي خط صاف و ديگري کج و مج شده. تفسير پا و دستم
به عهده شما. بيبينم چيکار مي کنيد.
اما سلام روي سينه : اون براي شما عزيزان است.


نوشته شده در  يکشنبه 1/3/1384ساعت  1:49 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

بنام خدا
سلام
چند روز است که خبر توهين چند آدم نماي بي هويت، به قرآن عزيز، کتاب
هويت و هستي ما، دلهامان را جريحه دار کرده. اهانت به قرآن، يعني اهانت به خود خدا... خداي خوب و عزيز ما... به محبوب ما بي حرمتي شده...
 تابحال در رثاي قرآن نگريسته بوديم...


اي خدا...


 يقين دارم، زمين و زمان بر اين مداري که چند سالست مي بينيم، نمي تواند پايدار، بچرخد...
يقين دارم، نظام تکوين تو، بر اين مدار، تاب و تحمل ندارد...
خدايا، ذره ذره، قطره قطره، مو به مو، نفس به نفس،
همه اجزاي عالم وجود، بي صبرانه، عطشناک، دوري ولي  اعظمت را فرياد مي کنند...
خدايا،  يتيميم... پدر ما برسان...


يا علي مدد


نوشته شده در  پنجشنبه 29/2/1384ساعت  10:58 صبح  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

   1   2   3      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[23/5/1387- 11:3 ع] نامجو و جسارت به کلام خدا
[23/4/1387- 12:0 ع] آقا! اين ديني نيست!
[18/4/1387- 12:41 ع] مکالمه ي دو فرمانده
[11/4/1387- 10:37 ع] آسيد پرويز
[2/4/1387- 1:5 ع] ميرم خارج ...
[31/2/1387- 10:18 ع] بازي سرنوشت
[5/2/1387- 6:22 ع] سينه‏ي اين دشت
[20/1/1387- 12:23 ع] خراش به چهره هنرمند... چرا؟
[6/12/1386- 4:36 ع] من وکيلم...
[24/6/1386- 3:45 ع] گريه کن سرباز...
[آرشيو شده ها]