مدير پارسي بلاگ

بنام خدا


گفت  :
يکي از بزرگترين لذتهاي اين جهان خاکي، آنست که کسي را ، آدمي را،
خيلي دوست داشته باشي،
بعد، در خلوت، جائي که هيچکس جز تو و او نباشد، خيلي آرام و آهسته ، کنارگوشش بگويي :
...خيلي دوستت دارم...
آن وقت است که ملائک در عرش خدا، به رقص مي آيند و ارکان کائنات به تلاطم در مي آيد...


بعد گفت :
اين است راز مناجات، اين است سرّ عبادت...
کافيست محبتش را بيابي، با همه لذات دنيا و آخرت عوض نمي کني...


پرسيدند : چگونه ؟
گفت :
مولاي مومنان و موحدان راز محبت خدا را در غزل کميل افشا کرده :
يا حبيت قلوب الصادقين (اي محبوب دلهاي راستان...)
صادق باش، راست باش، با خودت ، با او، با همه، در همه چيز...
محبتش به سراغت مي آيد...


يا دليل


نوشته شده در  يکشنبه 4/9/1386ساعت  11:40 صبح  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

بنام خدا
ساختمانهاي متروکه رو ديده ايد؟
ديوارهائي قديمي با پنجره هائي که ديگر شيشه سالم ندارند، به شکل نامنظمي شکسته شده، معلوم است که کار بچه هاي شيطان آن محل است.
اخيراً زياد اين ساختمانها را مي بينم، خصوصاً در تهران، اينجاها توجهم را جلب کرده : اطراف ترمينال جنوب، اطراف محوطه راه آهن، و اطراف محوطه نمايشگاه بين المللي.
در جنوب شهر البته خيلي بيشتر هست. معمولاً کارخانه ها و کارگاههاي قديمي هستند که رها شده اند و حالا پول زمينهايشان کسري است از عدد آووگادرو...
حس غريبي دارد اين چهارديواري ها. داخلش آنقدر به هم ريخته است و متعفن که در روز روشن هم آدم هول ميکند برود طرفش، مي ترسه يهو يه جک و جونوري از يه گوشه حمله کنه به آدم...
شيشه هاي شکسته، زباله هاي قديمي، گرد و خاک و رگه سياه رنگ دود ساليان دراز... خدا نکند که راهي به بيرون داشته باشد حتي ديواري کوتاه، که ميشود محل تجمع بعضي ومعتادان و...
اگر بقول سينمائي ها، يه فلاش بک داشته بشيم به فضايي که الان مخروبه و متروکه است، چه بسا کارگاهي با نشاط و سرحال رو ببينيم که افرادي با انرژي و اميد تمام دارند در آن به کار و فعاليت مي پردازند... هر کدام با دنيائي از اميد آرزو، روياهائي در سر و کامهائي روا شده و ناشده در دل...
اين سقف لرزان ، شاهد چه صحنه هائي که نبوده... من که خيال ميکنم همه را درحافظه مولکولي اش دارد... و منتظرم که روزي تکنولوژي بتواند از يک جسم، کل نوري که در طول زمان به آن تابيده را استخراج کند، لحظه به لحظه ...


زمانهمه اينها را گفتم، چون تجربه ملموسي است از گذر زمان ...
درک زمان يکي از پيچيده ترين مفاهيم بنيادي است که معمولاً از آن دوريم...
اما حرکت در زمان گذشته، شايد ما را بيشتر با آن آشنا کند...
زمان چون نسيمي آشنا از کنار ما عبور ميکند و ما با آن بيگانه ايم...
...
حدود دو سه هفته قبل، وارد سي و ششمين بهارشمار عمرم شدم... با دنيائي از اميد به فضل خدا، اميد به آينده، شوق تلاش و حرکت و دهها طرح و کار جديد و ... سالهاست که جز کار وتلاش، نشناخته ام، حتي بعضي وقتها شب هنگام در بستر، يهو به سرم ميزنه بلند بشم بيام سر کار.
خدا را شکر مي‏کنم که به اين بنده بي لياقت، جاهل و غافل، اينهمه نعمت عطا فرمود، اينهمه دوست خوب داد و ... و اعتراف ميکنم به ناتواني از شکر خدمت و بندگي.
درست يا غلط، خيلي غصه گذشت زمان رو نمي‏خورم، ميگم خدا که هست، اصل کاري...زمان هم در دست خودش هست، مثل بقيه چيزها... با کريمان هم، کارها دشوار نيست... او همه چيز را ميتواند جبران کند، حتي زمان را...
عفو و رحمت او بسيار برتر و بزرگتر از خطاهاي ماست...دشمنش که نيستيم که ما رو نبخشه، دشمن دوستانش هم نيستيم، پس حلّه ايشالا... حتماً حلّه...


هر وقت ياد گذران زمان مي افتم، مولوي اين بيت مثنوي اش را در گوشم زمزمه مي کند :
روزها گر رفت، گو رو ! باک نيست... تو بمان! اي آنکه چون تو پاک نيست...


اين روزها، موهاي سپيدم دارد تک تک زياد مي شود... پوست وسط سرم دارد بيشتر خودنمائي ميکند...
بشود... بکند... سر خُمّ مي سلامت...

تو بمان، اي آنکه جز تو پاک نيست....
يا علي مددي


نوشته شده در  شنبه 12/8/1386ساعت  2:11 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

سلام


امّا آخرين نوع رقصي که فعلاً به ذهنم رسيده براتون ميگم. صداي دکلمه اين متن رو هم ميتونيد گوش کنيد و لذت ببريد.   متن رو تا آخرش بخونيد تا دستتون بياد:


"اي حيات! با تو وداع مي کنم؛ با همه زيبايي هايت؛ با همه مظاهر جلال و جبروتت؛
با همه کوه ها و درياها و صحراها با همه وجود وداع مي کنم. با قلبي سوزان و غم آلود به سوي خداي خود مي روم و از همه چيز چشم مي پوشم.
اي پاهاي من! مي دانم شما چابکيد؛
مي دانم که در همه مسابقه ها گوي سبقت از رقيبانم ربوده ايد؛ مي دانم فداکاريد؛
مي دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوي شهادت صاعقه وار به حرکت در مي آييد؛
اما من آرزويي بزگتر دارم. من مي خواهم که شما به بلندي طبع بلندم به حرکت در آييد.
به قدرت اراده آهنينم محکم باشيد. به سرعت تصميمات و طرح هايم سريع باشيد.
اين پيکر کوچک ولي سنگين از آرزوها و نقشه ها و اميدها و مسؤليت ها را به سرعت مطلوب به نقطه دلخواه برسانيد.
در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ کنيد. من چند لحظه بعد به شما آرامش مي دهم؛
آرامش ابدي.
ديگر شما را زحمت نخواهم داد. ديگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد. ديگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحميل نخواهم کرد. ديگر به شما بي خوابي نخواهم داد و شما ديگر از خستگي فرياد نخواهيد کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهيد کرد. از بي غذايي، از گرما و سرما شکوه نخواهيد کرد.
آرام وآسوده براي هميشه در بستر نرم خاک آسوده خواهيد بود؛ اما اين لحظات حساس، لحظات وداع با زندگي و عالم لحظات لقاء پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ، بايد زيبا باشيد."


شهيد دکتر چمران


نوشته شده در  سه‏شنبه 14/9/1385ساعت  7:58 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()

سلام.
پسر عزيز من، علي، امسال کلاس چهارم ابتدائي هستش. شبهاي قدر اصرار داره هزار تا انا انزلنا رو حتماً بخونه. امسال سال سومه که اين کار رو انجام ميده و خيلي دوست داره. امسال هم مثل پارسال، آخرهاش خوابش برد. پارسال هم چند تا عکس گرفتم که بذارم توي وبلاگم، اما نشد. امسال تا دير نشده، براتون ميذارم. در اين عکس، يک جزء قرآنشو خونده و ظرف آب رو کنارش گذاشته تا وقتي خوابش ميگيره، آب به صورت خودش بپاشه. ساعت هم براي بيدار شدنش هست.




ضمناً درباره وبلاگش بايدبگم، هر چي بهش گفتم باباجون، اين اسم اژدها رو عوضش کنم برات، گفت نه. گفتم آخه آدرس وبلاگتو گذاشتي اژدها، همه ميگن اين مدير پارسي بلاگ، پسرش که اژدها باشد، خودش چيه پس. تازه، عنوانش رو هم گذاشته جادوگران! گفتم بابا، ول کن اين بازيا رو، به خرجش نميره...
چيکار کنيم، تاثير هري پاتر و جنگجوهاي نينجا و ... هست ديگه. راستش از بس صبح جمعه ها بهم اصرار ميکنه که باهاش بنشينم و نينجا ببينم، خودم هم بهش علاقه مند شده ام، البته به پاي فيتيله، جمعه تعطيله نميرسه، خصوصاً آتينگا و پاتينگا که واقعاً معرکه است...


نوشته شده در  پنجشنبه 27/7/1385ساعت  4:20 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[23/5/1387- 11:3 ع] نامجو و جسارت به کلام خدا
[23/4/1387- 12:0 ع] آقا! اين ديني نيست!
[18/4/1387- 12:41 ع] مکالمه ي دو فرمانده
[11/4/1387- 10:37 ع] آسيد پرويز
[2/4/1387- 1:5 ع] ميرم خارج ...
[31/2/1387- 10:18 ع] بازي سرنوشت
[5/2/1387- 6:22 ع] سينه‏ي اين دشت
[20/1/1387- 12:23 ع] خراش به چهره هنرمند... چرا؟
[6/12/1386- 4:36 ع] من وکيلم...
[24/6/1386- 3:45 ع] گريه کن سرباز...
[آرشيو شده ها]