دوستشان بداریم

چهارشنبه 90/8/4 1:29 عصر| | نظر

بنام خدا
دیشب تصادفاً گذارم خورد به شبکه مستند که در حال پخش یکی از سری برنامه های روایت فتح بود. داشت توصیف می کرد آن بی سیم چی خسته را که سه شبانه روز است نخوابیده و هنوز دارد با سر شانه گوشی بیسیم را در کلاه آهنی اش به گوش می چسباند. صدای آتشین آسیدمرتضی انگار که روان آدم را گرمایی مضاعف می بخشد و دیالوگهای آسمانی او و نگاه تمدنی تاریخی او به دفاع مقدس که با عرفان سرخ خمینی کبیر در هم آمیخته، حال و هوای خاصی به این برنامه بخشیده است...

تصاویر جبهه ها را که می بینم، پر است از خلوص انسانهای پابرهنه ای که از عمق جان برای این جنگ ناخواسته مایه گذاشتند. چهره های آفتاب سوخته ی عرق کرده با ریش و موی پریشان و خاک آلود که گویی در این دنیا کاری ندارند بجز کسب رضای خدا و اطاعت امر امام.
به راستی چقدر این چهره های آفتاب سوخته ی عرق کرده را دوست داریم؟ چقدر این پابرهنه ها در اعماق دل ما جای دارند؟ اینها همان مردم بی ادعای کوچه و بازار امروزمان هستند. همین ها که در صفهای نماز جمعه، نه در صفهای اول، هنوز هم با شور و حرارت و با مشتهای گره کرده شعار می دهند و خجالت نمی کشند از اینکه داد بزنند یا مشتشان را بالا بیاورند. همینهایی که ساعت رفت و برگشتشان روی حرکت اتوبوس واحد و مترو تنظیم است. وقتی پول گوشت را می خواهند به قضابی بدهند، با احتیاط اسکناسها را می شمارند و با یک مکث کوتاه می دهند دست آقای قصاب.
گرانی و تورم بیشترین فشار را بر اینها وارد می کند و کمترین گلایه را از ایشان می شنوی. همین هایی هستند که ساکنان خانه ی فیلم "مهمان مامان" بودند. غرق در زندگی با همه غمها و شادی ها و مشکلات و دردهایش. همین هایی که هجوم بردند اخراجی ها را دیدند و رکورد برایش ساختند هم در فروش هم در نظرسنجیها و به ریش همه منتقدان و نخبگان و پرمدعاها خندیدند، که آن منتقد پرباد سینما تا بحال لمسشان نکرده بود، نمی دانست چنین موجوداتی هم وجود دارد! همین هایی که بسیاری از ماها، بسیاری از مدعیان نخبگی و فهم و کمالات، سر بزنگاه که میشود، در عمل، هیچ حسابشان می کنند و آنها را توده ای مردم می دانند که فقط به درد سیاه لشکرها می خورند.


آنها همین ها هستند و اینها همانها.


به راستی چقدر این چهره های آفتاب سوخته و عرق کرده ی جبهه ها را دوست داریم؟ آیا حاضریم همین حالا، با همین سر و وضع خاک خورده عرق کرده و با آن کلاه آهنی زخمی، آنها را در آغوش بفشاریم؟ آیا اصلاً باید آنها را دوست بذاریم؟ آیا اصلاً آنها را محلی از اعراب فرض می کنیم؟ حاضریم برویم با این پایین شهری ها بنشینیم، سر سفره شان غذا بخوریم، دل به دلشان بدهیم، از عمق جان دوستشان بداریم و در همه این حالات احساس فشار و تنگی روحی نکنیم؟ لذت ببریم، نه اینکه تحمل کنیم...

 آدمهای خاکستری که بدی و گناهشان هر چند هست، عمیق نیست و در عوض خیر و نیکی شان ریشه دار و اصیل و غیرت و شرفشان زنده و آماده و پا به رکاب.

 

چه بخواهیم، چه نخواهیم، چه خوشمان بیاید یا نیاید، اینها همان مستضعفین و پابرهنه هایی هستند که خمینی کبیر ولینعمتشان لقب داد. اینها ولی نعمتان ما هستند. اینها همان هایی هستند که خداوند به پیامبرش فرمود : با اینان..."خود را به صبر وادار و نباید چشمان تو برای یافتن پیرایه های این زندگی دنیوی از اینان منصرف گردد"
دوستشان بداریم و از خدا بخواهیم توفیق خدمتشان عنایت فرماید.