رقص مرگ ...

سه شنبه 85/9/14 7:58 عصر| اخلاق | نظر

سلام

امّا آخرین نوع رقصی که فعلاً به ذهنم رسیده براتون میگم. صدای دکلمه این متن رو هم میتونید گوش کنید و لذت ببرید.   متن رو تا آخرش بخونید تا دستتون بیاد:

"ای حیات! با تو وداع می کنم؛ با همه زیبایی هایت؛ با همه مظاهر جلال و جبروتت؛
با همه کوه ها و دریاها و صحراها با همه وجود وداع می کنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم.
ای پاهای من! می دانم شما چابکید؛
می دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبانم ربوده اید؛ می دانم فداکارید؛
می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید؛
اما من آرزویی بزگتر دارم. من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم به حرکت در آیید.
به قدرت اراده آهنینم محکم باشید. به سرعت تصمیمات و طرح هایم سریع باشید.
این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسؤلیت ها را به سرعت مطلوب به نقطه دلخواه برسانید.
در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید. من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم؛
آرامش ابدی.
دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد. دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید کرد. از بی غذایی، از گرما و سرما شکوه نخواهید کرد.
آرام وآسوده برای همیشه در بستر نرم خاک آسوده خواهید بود؛ اما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگی و عالم لحظات لقاء پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ، باید زیبا باشید."

شهید دکتر چمران


قدر در قدر

پنج شنبه 85/7/27 4:20 عصر| | نظر

سلام.
پسر عزیز من، علی، امسال کلاس چهارم ابتدائی هستش. شبهای قدر اصرار داره هزار تا انا انزلنا رو حتماً بخونه. امسال سال سومه که این کار رو انجام میده و خیلی دوست داره. امسال هم مثل پارسال، آخرهاش خوابش برد. پارسال هم چند تا عکس گرفتم که بذارم توی وبلاگم، اما نشد. امسال تا دیر نشده، براتون میذارم. در این عکس، یک جزء قرآنشو خونده و ظرف آب رو کنارش گذاشته تا وقتی خوابش میگیره، آب به صورت خودش بپاشه. ساعت هم برای بیدار شدنش هست.

ضمناً درباره وبلاگش بایدبگم، هر چی بهش گفتم باباجون، این اسم اژدها رو عوضش کنم برات، گفت نه. گفتم آخه آدرس وبلاگتو گذاشتی اژدها، همه میگن این مدیر پارسی بلاگ، پسرش که اژدها باشد، خودش چیه پس. تازه، عنوانش رو هم گذاشته جادوگران! گفتم بابا، ول کن این بازیا رو، به خرجش نمیره...
چیکار کنیم، تاثیر هری پاتر و جنگجوهای نینجا و ... هست دیگه. راستش از بس صبح جمعه ها بهم اصرار میکنه که باهاش بنشینم و نینجا ببینم، خودم هم بهش علاقه مند شده ام، البته به پای فیتیله، جمعه تعطیله نمیرسه، خصوصاً آتینگا و پاتینگا که واقعاً معرکه است...