خاک آسمانی - هماهنگه، هماهنگ...

دوشنبه 86/1/6 1:9 عصر| طنز | نظر

بنام خدا
بیش از 350 کیلومتر رو بی وقفه رانندگی کردم و وقتی رسیدم، صاف اومدم سر کار.
حدود 10 روز بی اینترنت و پارسی بلاگ سر کردن، خدائیش سخته دیگه.
خب، اول از همه :
اندازه یه بغل گل نرگس، یه دامن یاس، یه بوسه بر لب گل سرخ
اندازه همه برگهای سبز تازه، اندازه همه آبشارهای خسته، اما سرحال
زندگی بهاری، هدیه دلهاتون باشه و طراوت اطلسی نقش خاطره هاتون.

جای همه شما خالی، همونطور که قبلاً گفته بودم، خدا قسمت کرد رفتیم خاکبوس شهدا.

اونجاها خاکی بود و هست که سجده گاه اولیای بزرگ خداست.
خاکی که با خون عاشقان خدا در آمیخته.
آنجاها بوی ایمان و یقین، بیشتر از همه به مشام میرسد.
پاکبازانی که در هیاهوی دنیای هزار رنگ، فقط دل به یکی بستند
و با تمام وجود، بر سر پیمان ایستادند... تا هر جا که لازم بود...

خدا رو شکر که اردو به سلامت و خوبی برگزار شد و صرفنظر از برخی نارسائیهای اجرائی، خیلی به همه خوش گذشت. رفقا چند مسابقه گذاشته اند برای اردو که وبلاگ نویسان شرکت کننده در اون زمینه ها مطلب بنویسند. یه بخش طنز هم داره که من هوس کردم توی اون شرکت کنم :

یکی اردو به پا شد بس هماهنگ             همه جمعند اینجا اهل فرهنگ
مرام لوطی ما پس کجا رفت؟             بیا سید بگو با ساز و آهنگ...
  هماهنگه... هماهنگ!
یکی راننده اش در خواب و رویا             یکی در فکر نان و گوشت و سویا
دگر راننده خوش رقصاند ما را             که می زد سازهای رنگ و وارنگ
  هماهنگه... هماهنگ!
ایا مسئول اردو! پس کجائی؟             گذشته وقت شام و خواب و چائی
تورا چون مرغ بریانی ببینم             و گاهی هم به شکل مار و خرچنگ
  هماهنگه... هماهنگ!
بنازم قد وبالای کمانت             همه باشند قربان مرامت
چرا پرتاب گوشی؟ حیفه والا...             بزن بر قامت من یک دو اردنگ
  هماهنگه... هماهنگ!
من آخر شاکی ام، یا ایهاالناس             که دارم سینه ای لبریز احساس
که گفته پنج ساعت کم نباشد؟             نباید شد چنین از یار دلتنگ!
  هماهنگه... هماهنگ!
چو در بستر به خواب ناز بودم             لبالب از سبوی راز بودم
امان از دست حامد، نفله ام کرد             چو سوی مرغ لاری زد یکی سنگ
  هماهنگه... هماهنگ!
حلیمه، یا که سیمان و دوغابه؟             چرا اینقدر حال من خرابه؟
شما کنسرو ماهی نوش جانت             که ما با جان خود هستیم در جنگ
  هماهنگه... هماهنگ!
بیا سید، بگو یکبار دیگر             که تکرارش بسا نبود میسر
که اسکان و غذا و ماشین و پول             به جان من هماهنگه، هماهنگ...
  هماهنگه... هماهنگ!

 (لازم به تذکر نیست، اما احتیاطاً میگویم که طنز کلامی مثل طنز تصویری و کاریکاتور، بعضی از نقاط خاص را بزرگتر از واقعیات نشان می دهد، که این از ذاتیات طنز است. شعر بالا خدای ناکرده به معنای نادیده گرفتن زحمات عزیزان در مدیریت اردو و یا پائین آوردن شان و منزلت اردو و شرکت کنندگان آن و یا قدرناشناسی این نعمت بزرگی که خداوند به همه ما هدیه فرموده، نیست. صرفاً یک شوخی دوستانه است.)

یا علی


صافکار

یکشنبه 85/12/6 8:59 عصر| طنز | نظر

سلام.

امروز گذارمان باز افتاد به دباغ خانه صافکاری و بد ندیدیم مستفیضشان کنیم....

(شعر)
ای صافکار خوش سخن، ای طوطی شکر شکن                      با دستهای روغنی، بردی عجب حالی ز من...

خدمتشان رسیدم و چون همیشه یکی از پاهای مبارک در هوا بود و کلّه مبارک ،
فرو رفته بود در زیر سپر یک سمند آلبالوئی...

اوسا! سلام.... سلام!   سلااااام ! اوسسسسا!!!!!  سلااااااااااااام.....    سلااام عرض شد... اوسسسسااااا...
- سلام. بله؟

بلند می شوند ودر حالی که دستشان رو با شلوار فوق العاده شیکشان! پاک میکنند : سلام حاجی. خوبی؟

(شعر)
ای من فدای چشم تو، کمتر ببینم خشم تو
کمتر بزن قـُر، چون ببینی در به داغون ماشینم...

من خود پریشانم عمو، سر در گریبانم عمو
بی رنگ اگر صافش کنی، تا حشر شادانم عمو

الغرض بازدیدی می فرمایند و به اندازه کج و کولگیها، قر و نق نثارمان میکنند...

(شعر، از جناب صافکار به بنده زیان دیده...)
حیف است این ماشین و تو          این مفلس مسکین و تو
آخر بگو ای باوفا            بیچاره را آخر چرا  ؟؟؟
گر پول مفتت شد زیاد       باید بری خود را ز یاد ؟؟؟

و من که حالا بلانسبت شما، کم آورده ام، با گردنی کج:

امروز مهمان تو ام    فردا ثناخوان توام
این بار هم صافش نما     هر روز قربان تو ام

وایشان، چون عاقلی که بر سفیهی می نگرد، تاملی می فرمایند
و سپس دستی بر جیب مبارک می زنند، به گونه ای که دیوار بشنود..
وبعد می گویند، باشه... برو .. و .. و ... بخر ببینم....

فعلاً بماند تا بعد...


اعترافات من.

سه شنبه 85/10/12 5:53 عصر| طنز | نظر

بنام خدا
سلام
منم ازم خواسته اند (ایشون و ایشون) که بیام بازی شب یلدا. چشششششششششم.
باید 5 تا از حرفهای مگو رو بگم؟ قول میدید به کسی نگید؟
خب، اکی :

1-این ماشین بیچاره من خیلی وقته که باید حموم بره، اما من نرسیده ام که ببرمش. باز خوبه بارندگی میشه همه میگن خب تو بارندگی کثیف شده. کمتر آبروریزی میشه. داخلش رو هم که نمی بینند...

2-اگه بشمارم، شاید دهها نفر بیشتر بشوند اونائی که به یه دلیلی ازم دلخور هستند که : بهشون زنگ نزده ام، سر نزده ام، کامنت نگذاشته ام، اونجور که توقع داشته اند تحویلشون نگرفته ام، فلان جا جلو دیگران براشون کلاس نگذاشته ام، از کاری برکنارشون کرده ام (به دلیل موجهی از دید خودم)، وبلاگشون یا نوشته شون رو برگزیده نکرده ام، جواب اس ام اس هاشونو نداده ام و ... نمی دونم چرا، یا من کم توجه و کم عاطفه ام، یا توقعات بعضی دوستان و نزدیکان از من بیش از حد توانم هست. من واقعاً دوست ندارم کسی ازم دلخور باشه اما مجموعه عواطف، احساسات، فرصتها، توانائی ها و امکاناتم خیلی محدودتر از آنچه تصور میشه، هست. همه ببخشند.

3-در کار خود، دیگران و در کار دنیا حیران حیرانم. آنقدر تعارضات زیاده که متحیرم چطور سنگ روی سنگ بند میشه. حکماً باید خدائی باشه این دور و برها...

4-یه قضیه آدامس و مورچه قبلاً براتون گفته ام. آخرین اخباراینه: مورچه ها کل میز منو تسخیر کرده اند و امروز آنقدر تو قندون جمع شده بودند که دیگه نمی شد قند برداشت. چیکار کنم، دلم نمیاد سم بزنم بهشون. هر چی میان روی صفحه کلید، فوتشون میکنم و اگه کاری به کارم نداشته باشند، کاری به کارشون ندارم.

5-امسال خیلی دلم میخواست زیرآبی (با ویزای مستقیم عربستان از بعضی کشورهای همسایه) جیم بشم برم مکه برای حج واجب، اما از بس خانواده ما نه آوردند توکار، جور نشد. البته از دید قوانین رسمی کشور این کار غیرقانونی هستش و توی پاسپورت هم نوشته که نباید این کار رو بکنید، اما... یه تبصره کلی هم هست : لیس علی المریض حرج.

خب مال من تموم شد. راستش دستم نمیره به 5 تای دیگه رو بندازم بیان 5 تا اعتراف بکنند. اینجا آخر خط من است. والسلام.


شوخی زمستانی

چهارشنبه 85/10/6 8:30 عصر| طنز | نظر

بنام خدا


دیشب توی خونه، یهو هوسم گرفت یه شوخی کوچولو با بعضی رفقا داشته باشم. من واقعاً معتقدم که آوردن لبخند بر روی لبها (به شرطی که گناه در آن نباشد)، خیلی کار پسندیده ای است.
گوشی موبایل رو برداشتم و برای بیست سی نفر از دوستان که میشد باهاشون شوخی کرد، این اس ام اس رو فرستادم :



Salam. Manzel hastid ?



ساعت از ده شب گذشته بود و اغلب خونه بودند. بیشتر جواب مثبت دادند. دو نفرشون هم چند دقیقه بعد زنگ زدند، که اگه باهاشون کاری دارم، بگم. من بعد از سلام و احوال پرسی، ازشون تشکر کردم و گفتم با اس ام اس بهتون میگم.
بعد برای اونا که جواب مثبت فرستاده بودند، اس ام اس زیر رو فرستادم :



khobe. Goftam ye vaght biroon nabashid, chon hava kheyyyyli sarde va ye vaght sarma mikhorid.


بعد از اون جوابهای متنوعی برام اومد که بعضی رو براتون میارم :

سید جون، نکنه شیطنت کردی زنت از خونه بیرونت کرده و پشت در کوچه ای که سرما رو حس کرده ای...
آفتاب از کدوم طرف در اومده، اینقدر مهربون شدی؟؟؟
خودت هم مواظب باش از لحاف بیرون نمونی یه وقت سرما بخوری...
ای اخوی... ما اول پائیز سرمامون رو میخوریم و نمیذاریم برای زمستون...
به تو ربطی نداره که من سرما بخورم یا نه، اگه راست میگی زنگ بزن (ایشون شماره من رو روی گوشیش نداشت و منو نمیشناخت) ...
و ایشون که اولین نفری بود که بهم زنگ زد (نمی گم کیه، اما یکی از نویسندگان خوب پارسی بلاگ هستند) : اگه من یه آدم دلسوز مثل شما داشتم که چه نیازی به زن داشتم! خدائیش خیلی ضایع شدما....


بوسه ی پرهزینه

دوشنبه 85/9/27 9:38 صبح| طنز | نظر

سلام
دیروز ظهر، ساعت دوازده و نیم یه جائی قرار داشتم . با عجله، تخته گاز توی خیابان می رفتم که ناگاه وسط خیابان یک جناب پیکان هوسش گرفت که دور بزنه. ترمز من خیلی مفید نیفتاد و چون تازه بارندگی شروع شده بود، کف خیابان خیلی لیز بود و بعد از دو سه متر سر خوردن، گوشه چپ اتل من، بوسه ای شکرافشان نمود بر گوشه سمت راست ماشین طرف.
آنقدر شکرافشان که کف خیابان پر خرده شیشه و (البته شکر) شد.
ماشین طرف چیزیش نشد چون نقطه تلاقی (بوسه)، لاستیک سپر عقبش بود، اما لب ماشین من از این بوسه جانانه چاک برداشت، اونم بدجور، طوری که در ماشین رو به زور باز کردم و بیرون آمدم. در صحنه حادثه، فکر می کردم که کل تقصیر با منه که از پشت سر زده ام و به همین دلیل سوار شدم و گازشو گرفتم که برسم به قرار جلسه، اما بعد که فکر کردم دیدم که ایشون هم مقصر بوده چون اونجا سر سه راهی اصلاً نباید دور میزده.
خدمت حضرت صافکار که رسیدم، فرمودند 30 هزار تومن . لوازمش رو هم خریدم شد 19 هزارتومن. فکر کنم با رنگ، حدود 60 تا 70 تومن برام آب بخوره. امروز صبح گذاشتمش مغازه صافکاری و سوئیچش رو هم تقدیم شاگرد کردم. حالا همچین با چکش می افتند به جونش تا حالیش بشه ماچ و بوسه هم جائی داره، حدی داره... آخه اینقدر سفت و جانانه؟؟؟
راستی، عجب بوسه پر هزینه ای بود ها......


انواع رقص...

یکشنبه 85/9/12 10:40 صبح| طنز | نظر

بنام خدا
نوشته ای داشتم درباره رقصیدن خود و حواشی مربوطه، که در اون درباره انواع رقص از رفقا راهنمائی خواستم. خودم بعدها یه مقدار فکر کردم دیدم انگار یه چند تائیش رو هم بلدم تعریف کنم، البته انواع کلی رقص رو میگم :

1- رقص عارفانه (سماع) که خودش انواع دارد :
الف) حافظ فرمود :
گر مطرب حریفان، آن پارسی بخواند             در رقص و حالت آرد، پیران پارسا را
آن پارسی : مفسران و شارحان گفته اند منظور وبلاگهای پارسی بلاگ است والله اعلم.
تفسیر عرفانی : بیلمیرم.
از دید حضرت حافظ، این نوع رقص ویژه پیران پارسا می باشد (لابد ترجیحاً کمردرد هم داشته باشند) و البته همراه با حالت (؟) باید باشد. ضمناً مطربش باید از جناح مقابل باشه(مطرب حریفان). مثلاً اگه جبهه اصلاحات خواست این نوع مجلس رقاصی رو برگزار کنه باید از جناح اصولگرا مطرب بیاره و بالعکس.
در این زمینه مطلب همینجور داره فوران میکنه، اما فقط اکتفا می کنم به اینکه... هیچی، فعلاً.
می خواستم رقصیدن آقای ابطحی رو توصیف کنم در این مجلس، با تنبک زنی مهندس باهنر، دیدم صلاح نیست.

ب) حافظ خودش فرمود :
رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد         خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند...
بنده خدا، اگه حالا بود که یه فیلم ویدیویی (سازگار با گوشی موبایل) براش می ساختند که...
 این صحنه اش زیاده، بمانه برای بعد.
تفسیر عرفانی : بیلمیرم.

انواع رقص عرفانی خیلی زیاده، به درد یه پست وبلاگ نمیخوره، اگه بخوام بگم باید سریالیش کنم که میشه مثل خاطرات سفر کربلا که هی عقب می افته... بگذریم...

2- حرکات موزون مبتذل
اسمشو نیار که خطرناکه. البته انواع آرام و ملایم هم ظاهراً داره. دارند بعضی نخبگان دیگر فرهنگی به شدت
روش کار می کنند. پیش بینی می کنم ظرف چند سال آینده به موازات پیشرفت در
انرژی هسته ای و سلولهای بنیادی، در این زمینه هم
خبرهای بهت آور و اعجاب انگیزی برای جهانیان و خودمان داشته باشیم.

3-حرکات موزون  غیر مبتذل
این نوع معمولاً همون نوع شماره 2 هست که یه پسوند سنتی، محلی چیزی روش میذارن.
در این رقص که معمولا ده بیست نفری اجرا میشه، قبل از ورود به سن، یکی یه پارچه سفید بلند میدن دستشون بچرخونند تا درجه ابتذالش یه مقدار پائین بیاد و بیننده ها بجای تمرکز بر روی اعضا و جوارح، حواسشون بره به اون پارچه سفیده و این است یک نوع ابتکار ناب فرهنگی برای سازگارسازی و امروزی شدن!
آفرین به آن شیری که تو را خورد، ای مدیر نخبه فرهنگی!

فعلاً یه نوع رقص دیگه هم میشناسم که دلم نمیاد ته این نوشته بیارم. میذارمش واسه بعد.

یا علی


ما پیاده ایم، ای سواره ها...

چهارشنبه 85/8/24 7:14 عصر| طنز | نظر

بنام خدا
امروز، دیگه مجبور شدم برم مکانیکی.
این ماشین مظلوم و سر به زیر ما، خیلی وقت بود که تقاضای تلویحی کرده بود، مبنی بر اینکه ببرمش دکتر.
منم هی پشت گوش مینداختم، تا امروز دیگه دیدم نه. مسئله جدی است. توی سرمای زمستون، اگه یه وقت لج کنه و بخواد وسط جاده تو بیابون، بهم نشون بده که ، اون کیه و اونجا کجاست، اونوقت، چیکار کنم.
خلاصه بردمش پیش جناب دکتر. اول یه نگاهی انداخت به قیافه موتور و گفت ساساده!
گفتم یعنی چی؟ گفت لوله آبش گرفته. باید باز بشه.

خلاصه زحمتتون ندم، کل کاربراتور وساساد باز شد و سرویس شد.
بعد شمع رو باز کرد و گفت : خدائیش خیلی مردونگی کرده. گفتم چطور؟ گفت : تموم شده سرش.
هر کی دیگه بود، خاموش کرده بود و یه بغل هم بهت سواری نمی داد... مگه کی عوضش کردی؟
گفتم ببین داداش من. من از اون قماش راننده ام که بنزین رو میریزه توی باک و یا علی.
هر چهار هزار تا یکبار هم روغنشو عوض می کنم. تمام. خلاص.
فکر نکنی مثل اون عشق ماشینیام که دائم به چراغ و اُپُز منقلش آویزونند...
خلاصه شمع ها هم تعویض شدند. یادم افتاد به شعر (ظاهراً باید مال مرحوم ملک الشعرای بهار باشه) :
یاد آر، زشمع مرده یاد آر       بلبل به چمن فسرده یاد آر
بعد هم آب رادیات رو عوض کردیم که دیگه شده بود عین رنگ قهوه ای خمره های رنگرزی.
این حسین آقا، شاگرد دکتر ماشین، پسر باحالی بود، بهش گفتم نگا کن میخوام عکستو بندازم توی اینترنت. یه خنده آب قندی ملیح کرد و شد این عکس.


توی مغازه شون، اون آخرا، روی یه آینه با ماژیک بد خط نوشته شده بود : ما پیاده ایم... ای سواره ها...
بعد هم رفتم سراغ زیر باطری . ماهها بود که شکسته بود و باطری، به حال خودش رها شده بود. توی دست اندازها که شرحش در قضیه مسافرت با کامپیوترم، گفته شد، این باطری عزیز ما هی پشتک وارو می زد و صدای افتادنش از دوردستها! شنیده میشد.
خلاصه زیرباطری رو هم عوض کردیم. آقای باطری ساز، بوی ویکس کمر میداد. بهش گفت کمر درد داری؟
گفت نه، دیروز با موتور تصادف کردم و اگه کلاه ایمنی نداشتم، مغزم ریخته بود وسط خیابون. مرد خوبی بود.
بعد رفتم سراغ قفل در عقب و البته شیشه بالابر که در اثر تصادف دو سال قبل شکسته شده بود و همینجوری مونده بود.
این یکی، از اون جوونای شیطون شوخ و شنگ بود. با شاگرد مغازه بغلی که تعویض روغنی مخصوص اتل خودم هست، یکی بدو می کردند و می خندیدند.
بعد که رفت، بهم گفت این شیخ برگشتیه (طلبه انصراف داده). من نمی دونستم، اما از ادب و متانتش خوشم اومده بود و حالا فهمیدم که قبلاً طلبه بوده است.
از شاهکارهاش برام تعریف کرد در ابتکار تقویت بالا بر بجای تعویض موتورش و اینکه تنها قفل مطمئن برای ماشین، قفل پدالی هستش.
فعلاً کارهای باقیمانده عبارتند از :
1 - مراجعه به صافکاری برای بستن پیچ سپر جلو که همیشه یه طرف ماشین منو
خندون نشون میده. یعنی چه؟ ماشین مدیر باید جذبه داشته باشه!!
2- تعمیر رادیو. راستش یه بار داده ام تعمیرگاه، ضبطشو درست کرد و رادیوش از کار افتاد!
3- شیشه بالابر سمت شاگرد. البته فقط ضعیفه، فکر نمی کنم تا 5 سال آینده برم سراغش.
4-... خیلی زیاده، در حوصله این وبلاگ نمی گنجد!


   1   2      >