سرماخوردگی روحی

دوشنبه 91/11/23 10:55 صبح| | نظر

بنام خدا
پیش او (رحمه الله) شکایت کردند از کسادی معنوی و سرماخوردگی روحی...
فرموده بود : وقتی کسی زنگ در خونه ی دلت رو میزنه، حتماً لازم نیست در دلت رو چهار لنگ باز کنی و بری در آغوشش بگیری و مصافحه کنی.
ممکنه انواع بیماری واگیردار داشته باشه که بهترینش سرماخوردگیه، خواسته یا ناخواسته، دانسته یا نادانسته.
بعضی ها را فقط باید از پشت آیفون جوابشونو داد.
بعضیها را باید از پشت پنجره و از بالا.
بعضیها را از پشت در.
با هر که از راه می رسه، دست مودت و مصافحه ی محبت میدی و دروازه ی روحت رو براش تا آخر باز میکنی...
بعد شکایت میاری چرا سرما خوردم؟ چرا مریض شدم؟ چرا شش ماهه پشت سر هم دکتر میرم و دارو مصرف میکنم و خوب نمیشم؟

بعد، او (رحمه الله) اضافه کرده بود :
بعضی ها را هم باید پشت در منتظرشون ماند تا بیایند بعد گرم در آغوششان گرفت و به خانه ی دل بردشان.
لقای بعضی، لقاء الله است...


ذکر لیلی لیلی ...

چهارشنبه 91/11/11 10:4 صبح| | نظر

بنام خدا
باد نسبتاً سردی می وزد. تاریکی هوا کمتر شده، هنوز نیم ساعتی به طلوع آفتاب مانده. در حالی که دو دستی لبه های کتم را به هم رسانده ام تا سرما بیشتر نفوذ نکند، در نانوایی سنگکی را باز میکنم و آرام وارد می شوم.
شاطر مرد  لاغر اندام پنجاه شصت ساله ای است که یک چشمش را پانسمان کرده. بارها او را با چشمان متورم دیده ام. باید اثر حرارت تنور باشد. تند تند نانها را از عمق تنور پیش می کشد، دسته میکند و بعد به دو متری پیشخوان که رسید پرت میکند روی میزی که شبکه ای است از سیمهای فولادی.

نانوایی سنگکی


صبح زود، آدمها در نانوایی خیلی حرف نمی زنند. انگار که در آرامش عمیق صبحگاهی فرو رفته اند. هر کسی وارد میشود، می ایستد، نانش را میگیرد و می رود. بعضی از پیرمردها ذکر می گویند. مرد میان سالی وارد میشود که اورکتش را روی زیرپوشش پوشیده. معلوم است همین حالا ازلای رختخواب بیرون آمده و لابد همسرش  به زور روانه اش کرده : پاشو الان بچه میخواد بره مدرسه، نون نداریم. پاشو دیگه...
آرامش عجیبی بر صبحهای نانوایی حکمفرماست. انگار هیچکس دوست ندارد حرف بزند. همه دوست دارند در حس سکوت عمیق شب که دارد به سر می رسد، بمانند. گاه دقایقی می گذرد و تنها صدایی که می شنوی، شر شر آبی است که دارد روی ظرف خمیر می ریزد و چلپ چلب صدای دست شاگرد که دارد خمیر را پهن میکند تا به آتش بسپارد.
شاطر هم انگار دوست دارد این سکوت را. اندکی که سکوت عمیق می شود، شاطر شروع به زمزمه ی غریبی میکند. به چهره شاگرد نگاه میکنم. از حرکات سرش و چهره ی راضی اش معلوم است که دارد لذت می برد از زمزمه ی شاطر... بعد، انگار که به دل شاطر خوش نشسته باشد، ناگهان زمزمه اش را بلند تر میکند و کل فضای نانوایی سنگکی می شود زمزمه ی زیبای شاطر. مشتری ها هم نگاه به زمین دارند و کسی جیک نمی زند.
لیلی... لیلی لیلی لیلی... لیل لیل لیلی
لیلی... لیلی لیلی لیلی... لیل لیل لیلی
فقط همین یک کلمه است زمزمه های ممتد شاطر، و چه زیبا و چه پر سوز لیلی لیلی می کند...
لیلی... لیلی لیلی لیلی... لیل لیل لیلی
لیلی... لیلی لیلی لیلی... لیل لیل لیلی
به سبک تصنیف زیبای ساربان از آلبوم چهارباغ استاد علی رستمیان می خواند :
خدا را ساربان آهسته می ران آهسته می ران
که مو وامانده ی این قافله هستُم، قافله هستُم
دلی دیرم که درمونش نمی بو، نمی بو
نصیحت کنمش، سودش نمی بو، سودش نمی بو
مرا به سالهای دوری می برد، عصرهای تابستان 73 که دوره کارآموزی دانشگاه در مجتمع فولاد مبارکه بود و ساعت 4 بعدازظهر که منتظر پرشدن اتوبوسها و برگشت به شهر بودیم، بلندگو این تصنیف را پخش می کرد...
...
آرامش عمیق صبحگاهی، مغازه ی نانوایی سنگکی و ذکر لیلی لیلی ...
لیلی... لیلی لیلی لیلی... لیل لیل لیلی
لیلی... لیلی لیلی لیلی... لیل لیل لیلی


پس چرا نیامدی ؟

پنج شنبه 91/10/28 9:6 عصر| | نظر

بنام خدا
...
او (رحمة الله علیه) را دیدند گریه می کند...
گفتند چه شده؟
گفت : دیشب پس از مدتها، نماز شبم قضا شد...
به خدا گفتم : تو دلت برا من تنگ نشد دیشب بیدارم نکردی بیام پیشت؟
خدا به من گفت : چرا از قضا من دیشب هم مثل بقیه شبها خیلی منتظرت بودم، دلم هم برایت خیلی تنگ شد.
تو چرا کاری کردی که نتونی بیای؟
تو چرا نیامدی؟