حاشیه همایش و بدنامی خانمها

جمعه 85/6/31 3:6 عصر| اخلاق | نظر

بنام خدا
سلام.
این آقای مجری جلسه ، گردن ما انداخت (در ملا عام) که درباره همایش دیروز (وبلاگهای قرآنی) ، مطلبی بنویسم.
منم که مادرزادی، بیشتر حاشیه نویس بوده ام تا متنی . پس خوبه حاشیه برم...
...با دوستان قرارداشتیم ساعت یک ربع به چهار (یک ربع قبل از شروع مراسم) اونجا باشیم و آخرین هماهنگیها و پیگیری ها انجام بشه.من هم از صبح منزل نرفته بودم و مشغول کار روی این قابلیت جدید و مهم پارسی بلاگ (که به زودی اعلام میشه) بودم. پیش خودم گفتم حدود سه و ربع میرم منزل، یه سری می زنم و لباسم رو عوض می کنم و سه و نیم حرکت می کنم که سر ساعت یک ربع به چهار در محل همایش باشم.حدود ساعت سه بود که یکی از رفقا زنگ زد. هی صحبت کردیم و کردیم... هی اون گفت، و هی من گفتم... (بدنامی خانمها در رفته!).
خلاصه زحمتتون ندم، یهو نگاه کردم، دیدم ساعت ده دقیقه به چهار است.!!!
حالا باید خونه میرفتم، لباس عوض می کردم و بعد میرفتم محل همایش. اونم سر ساعت یه ربع به چهار.
مسئله خیلی حاد این بود که دبیر شورای اطلاع رسانی کشور، مهمان و اولین سخنران جلسه بودند و خیلی بد میشد ایشون بیایند و من که دعوت کننده بودم، هنوز نرسیده باشم. از طرفی، نمی شد با لباس غیر رسمی هم شرکت کنم.
دردسرتون ندم... رانندگی توی خیابانهای باریک و نسبتاً شلوغ، اونم عصر پنجشنبه، اونم با سرعت 70 -80 کیلومتر در ساعت...
پیش خودم می گفتم، فقط تصادف نکنم که دیگه خیلی بد میشه...
خلاصه با کلی ویراژ دادن و لائی کشیدن! چند دقیقه به چهار تازه رسیدم خونه. آژیر آماده باش صد در صد در خونه ما به صدا در آمد و همه اهالی، دسته جمعی متحد شدند تا در آن واحد، من بتونم با یه دست پیرهن بپوشم و با یه دست، کمربند ببندم و ...
باز پریدم توی ماشین و خلاصه حدود چهار و ده دقیقه رسیدم به سالن.
اول از همه پرسیدم آقای شهریاری آمده؟ گفتن نه! و خیالم راحت شد.
چقدر خوبه که مدیران مملکت ما ، دقیقاً ابتدای جلسه نمیان!
خدا رو شکر به خیر گذشت. کارها ردیف بود و دوستان همه کارها را به دقت و درستی انجام داده بودند.
شکر خدا همایش خوبی بود، هم سخنان آقای دکترشهریاری و هم وبلاگ نویسان عزیز.
مثل همه همایشها، حدود شصت هفتاد درصد! از حرفها این بود که :

این که خیلی خوبه، پس چرا نمیشه؟
اصولاً باید بشه وگرنه، مگه نمیشه؟
آخه چرا نمیشه؟
صد بار گفتم، بازم میگم براتون، اما حیف که نمیشه...
خیلی وقته که ما میگیم بشه، اما نمیشه...
همونطور که ایشون هم گفتند، منم بازدوباره میگم، شاید بشه...

ما که ناامید نیستیم عمراً. ایشالا که میشه.


پاییز، جلال ویبره و حوری های بهشتی

چهارشنبه 85/6/22 5:53 عصر| طنز | نظر

سلام
اواخر تابستان است و یواش یواش دارد بوی مهر به مشام می رسد.
من که حال زیاد خوشی ندارم (مثل بقیه وقتها؟!) ...
انگار که شروع سال تحصیلی جدید، آدم رو یکسال پیرتر می کنه...
انگار که با بهار روئیده ایم و با تابستان جوانی کرده ایم و پائیز فصل بزرگسالی ماست...
فصلی که به زمستان و انتهای بالندگی ما ختم می شود...
چند ماهی است که برادر عزیزم امیر، به علت تغییراتی در شغل و فعالیتهاش، همکار ما نیست و طبعاً  کارهام بیشتر شده. این اواخر هم باز دوباره بازگشته ام به محیط برنامه نویسی پارسی بلاگ و چند وقته مشغولشم. کارهای زیادی بوده که همیشه مترصد فرصت بوده ام برای انجامش در پارسی بلاگ و خوشبختانه بخشیش انجام شد. در دو سه مرحله ، بهینه سازی هائی در کل سیستم انجام شد که شکرخدا به نحو محسوسی سرعت سیستم رو خصوصاً در بخش بارگذاری وبلاگها بالا برده.
اما سخن از بوی مهر شد که با شکستن گرمی هوا، نوید برگهای زرد و نارنجی و ساق عریان درختها را به ما می دهد...
بوی مهر ، چه بخواهیم و چه نخواهیم، دارد به مشام می رسد، پس آماده شویم برای استنشاق هوای بارانی...
اما از حرفهای جدی که بگذریم، این شعرای عزیز ما درسته که خیلی وقتها غوغا کرده اند در خیلی چیزها اما من نمی فهمم این جناب شیخ مصلح خان سعدی، حس بویائی اش مشکل داشته، یا اینکه مطلب چیز دیگه ای بوده...
ای کاش ایشون همین حالا اینجا بود و بهش می گفتم : آی اوس مصلح! آخه این چه شعریه که گفته ای؟
     نه بوی مهر می شنوم از تو، ای عجب                           نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم
آنوقت شاید بهم می گفت : جانان پدر! این بوی مهر، با اون بوی مهر خیییییییییییلی توفیر داره!
اندازه فاصله زمین تا آسمان!
آنوقت آهی می کشید و می گفت : ای خدا، کی میشه این آدمها یه کم ذوق پیدا کنند؟
از بس نشسته پشت این کامپیوتر، و به این پارسی بلاگ ور رفته، قیافه اش شده مثل W و P ...
بابا جون من، برو یه کم دنبال مهرورزی و عشق و اینجور چیزا !!! بلکه یه کم، یه هوا آدم شی...
حیف اینهمه شعری که من و اوس جلال سر هم کردیم ... (منظورشون حافظ شیرازیه )
حیف... صد حیف... اگه می دونستیم می افته دست امثال شماها، عمراً که لب تر می کردیم...
باز قدیما با سبک و سازهای خودمونی می خوندند، تازگیا که شعرای من و جلال رو توی سبک پاپ و راک و متال و ... چه می دونم همین کوفت و زهرمارها به خورد مردم میدهند...
من که دنیا دیده و پوست کلفت هستم، اما از بس این طفلکی جلال لرزیده توی قبر، این ور عالم،  معروف شده به جلال ویبره ...
دیشب نشسته بودیم کنار یکی از این جویهای عسل بهشتی، با هم مشاعره می کردیم،
البته دور از چشم حوریان عزیز، یواشکی انگشتی هم میزدیم به عسلها... آخه چند وقته اضافه وزن پیدا کرده ایم، بهمون اجازه نمی دهند شیرینجات بهشتی میل کنیم... می گن خوبیت نداره، شکم به این گندگی؟ چه خبره؟ خجالت بکشید...
از بس اینا تو دل برو هستند، اصلاً و ابداً نمی تونیم روی حرفشون حرف بزنیم. آقا ، حوریه سالاری مطلقه اینجا...
خلاصه توی شب شعر و مشاعره با جلال جون بودیم که خبر دادند یه کنسرتی داره روی کره زمین برگزار میشه و
شعرای من و جلال هم توش هست. باور بفرمائید به جان دلبرای من نباشه، به جان شاخ نبات حافظ، ذوقمون کور شد، حالمون حسابی گرفته شد، عسلهای به اون خوشمزگی کوفتمون شد، از شنید اجرای اون کنسرت...
باور بفرمائید اگه این حوریان عزیز نمی اومدند من و جلال رو ببرند خونه، می خواستیم با جلال بریم شکایت پیش خود خدا.
چه موجودات نازنینی هستند این حوری ها... فقط باید ایشالا بیائید و ببینید...


تکه ای از بهشت

شنبه 85/5/21 1:45 عصر| | نظر

بنام خدا

همینجوری....
به صداقت و پاکی جوانان خوب میهنم.....
به صفای دل همه معتکفین و خصوصاً وبلاگ نویسانشون...
من رو هم راه دادند برم پیششون...
فرصتی که تابحال به من نداده بودند....
من هم ناباورانه، رفتم به جمعشون...
باهاشون همنشین شدم...
مهمان سفره دل پاکشون شدم، و شاهد خلوتشون...
ولی احتمالاً یه اشتباهاتی توی محاسبات شده باشه...
یا اینکه، از طرف یه رفیقی ، یه دعاگوئی... یه سفارشی شده باشه...
آخه من و اعتکاف؟
لب سعدی و دهان تو؟ کجا...تا به کجا...                این مرا بس که رود نام تو اندر دهنم

اعتکاف نه زمانش زمینی است و نه مکانش...
زمان و مکان اعتکاف،  تکه ای است از بهشت که مانند هدیه ای آسمانی به این خاکدان داده شده...
آنجا بهشت را می توان به خوبی لمس کرد، فهم کرد...
آنجا معنی "و نزعنا ما فی صدورهم من غل" (و هرچه ناخالصی و ناراستی در سینه هاشان بود، برکندیم)(اعراف-43)
که وصف الحال بهشتیان است ، نمودار بود
من چه می توانم بگویم در وصف آن حال و هوا؟
فقط باید دید... هیچ عکس و فیلمی نمی تواند گویای مقام حال شود...
انسان، باید حاضر شود و شعور انسانی باید مشاهده کند، راهی جز این نیست...
همه دوربینهای فیلمبرداری دنیا نمی توانند حتی گوشه ای از مطلب را نشان دهند...
کاری که من میتوانستم بکنم این بود که شاهد باشم، شاهدی بر پاکبازیها...
و حسرت از پائی که در گل است :
بال وپری وشوق پریدن هنوز هست                  اما دریغ و درد زپائی که در گل است(دکترموسوی حرمی)
چند عکس از مراسم دارم که برای شما می گذارم به یادگار.

 
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار...      دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود...




نمای انتهای مسجد جامع قم در یک بعدازظهر تابستانی...




جوانی که با لیوان آب یخ، در صف نماز منتظر اذان است ...
 





رواق عرفانی...



...

نمای مسجد جامع قم ...



از شدت گرما و تشنگی، سرها را می شویند...


 
شدت گرمای تابستان قم و فشار تشنگی... شما بودید چه می کردید؟



انس با کلام معبود...


او نصرالله است...

سه شنبه 85/5/10 12:4 عصر| | نظر

بنام خدا
تصویر پیکر بی جان کودک، در دستان مامور امداد در قانا،
از دیروز تابحال، مدام جلو چشمانم ظاهر می شود.
فکرم به جائی قد نمی دهد، که چرا این اتفاقها دارد می افتد...
خونخواری و ددمنشی، وقتی که جنبه بین المللی پیدا کند و
تایید تلویحی و یا سکوت بسیاری از کشورهای پست و زبون را به همراه داشته باشد
خیلی خیلی زشت و کریه می شود...
باید بر دستان نورانی این سید خدائی، که نور ایمان
در کلام و چهره اش موج می زند، بوسه زد، که خوب ابهت پوشالی اینها را در هم شکست...
حسن است، که زیباست و نصرالله است که دست قدرت و نصرت خداست در مقابل طاغیان صهیونیست.
او همانند اسمش، جلوه زیبای نصرت الهی شده بر دلهای مومن و پایدار...
او تجلی نصرالله است... آنجا که خدا فرمود :  الا ان نصرالله قریب...آگاه باشید که نصرت خدا نزدیک است...
نقطه ضعف این بیچاره های اسرائیلی آنست که در محاسبات قدرت، چشمشان جلوتر از تجهیزات و سخت افزار را نمی بیند
حتی سرباز ورزیده را هم جنگ افزاری از نوعی دیگر می بینند، در کنار دیگر جنگ افزارها...
اینها هیچ درکی از نیروی ایمان و تکیه بر قدرت خدا در میدان جنگ ندارند و این نقطه ضعف بزرگ آنهاست...
نقطه ضعفی که اگر هم بخواهند بطور کامل برطرف کنند، دیگر دشمن ما نخواهند بود، چون ما بر سر همین، با آنها در جنگیم...

به امید روزی که بتوانیم همه با هم در رکاب منجی عالم، سر و جان در راه او ببازیم...

یا حق


الکامپ، مریخ و خاک چسبناک ...

پنج شنبه 85/4/29 12:55 عصر| | نظر

بنام خدا
دیروز ، چهارشنبه بیست و هشت تیر، کسی به نمایشگاه الکامپ (الکترونیک و کامپیوتر) رفت، برای بازدید...
او، خودش برایم نگفت، بلکه خود خود خودش برایم گفت...
او خیلی دلش گرفته بود آنجا...
او گفت، احساس غریبی بهش دست داده...
احساس کرده اصلاً از یه کره دیگه اومده پیش این آدما...
او گفت، من به خودم شک کردم، نکنه من مریخی باشم؟؟؟
او می گفت، از ته وجودش، دیده که در دنیای این آدمها جایگاهی نداره...
او گفت : انگار که اصلاً خیلی از بنیادها دگرگون شده، یا بهتره بگیم هماهنگ شده با بقیه جاها... با اون ور آبها...
منظورم ظاهر آدما نیستا... اون که هچ... بیشترش پنجره ایست به سمت جهنم...
او می گفت یقین کردم که یه جای کار یکی، یا خودم، یا بقیه... یه ایراد اساسی داره...
او می گفت : آنجا تقریباً هیچ نشانی دیده نمی شد از زحمتهای اینهمه پیغمبر خدا،
 که اومدند و اینهمه دردسر کشیدند توی این کره خاکی، تا یه کم ما رو بکشند بالا...
او می گفت :  آنجا زمین و زمان، همه را به چسبیدن هر چه بیشتر به خاک فرا می خواندند،
ای خدا...، چقدر این خاک رو چسبناک آفریدی...
او می گفت : متحیر شدم از اینهمه دروغ بزرگ در کنار راستهای اندک...
دروغهای بزرگی که پشت رنگهای تند و زننده غرفه ها و تزئینات قایم شده بود...

او می گفت :
یک ناله مستانه زجائی نشنیدیم        ویران شود این شهر، که میخانه ندارد...
و خیلی چیزهای دیگه هم گفت که : بماند....

اونوقت

یکی  .... 
بهش گفت : واقع بین باش رفیییق... دروغ، ابزار رسمی تجارته، توی تجارت، اخلاق کیلو چند؟؟؟ خصوصاً تجارت الکامپی...
بهش گفت : بابا دلت خوشه ها... خاک هم کلی قیمت داره جون تو...حتی میشه صادرش هم کرد... کجای کاری؟؟؟
بهش گفت :  پیغمبرها همه خوب و عزیزند، خدا رحمتشون کنه.... اما پولو بچسب که این حرفها واست نون و آب نمیشه...
بهش گفت : اون ایراد هم از خود خودته داداش، به فرستنده ها نمی خواد دست بزنی...
اصلاً شماها اینجا چیکار می کنید؟ کی بشه یه دری به تخته ای بخوره... ترقه ای در بشه...
برید توی همون کره خودتون...، چی بود اسمش... مریخ بود؟؟؟
آخه  چرا شما جماعت نمی خواهید دستتون رو از روی جون ما وردارید؟؟؟ هان؟؟؟؟
اصلاً ... آقا جان پاشو برو یه سر لبنان ببین چه خبره،  خدا رو خوش نمیاد اینجا نشستی، دارن زن و بچه های مردم رو می کشنا... گفته باشم...
بهش گفت : بُنیاد مُنیاد رو هم وللش... اگه رگ عرفانت هم بالا زده، برو تو مایه های یوگا و تمرین تمرکز و... خیلی حال میده، قبول نداری؟؟؟
بهش گفت : بذار جوونن ، عشق کنن...حال کنن...  زورت میاد خودت نمیتونی؟؟؟ ما که جهنمی ندیدیم...
 عجب آدمای تنگ نظر و حسودی پیدا می شن والا...

بهش گفت : ببین داداش من، نمی خواد اینقدر قیافه عرفانی بگیری، یا تیپ روشنفکری و فرهیختگی، یا مثل اینائی که سعی می کنن به همه حالی کنن که خیلی از بقیه بیشتر می فهمند، یا از بقیه سر ترند... برو دنبال کار خودت، اینقدر حرص و جوش ما رو نخور، انفارکتوس میزنیا...

بهش خیلی چیزای دیگه هم گفت که بماند...

...

راستی رفقا ، دیروز جای شما خالی ، رفتم نمایشگاه الکامپ برای بازدید ، یه گشتی زدم... اِی.... بدک نبود...


فوتبال : خوب، بد، زشت...

چهارشنبه 85/4/14 12:13 عصر| | نظر

بنام خدا
بالاخره دیشب تکلیف یکی از فینالیست های جام جهانی مشخص شد.
120 دقیقه بازی نفس گیر.
من فکر می کنم در بازی های خیلی حساس بخاطر جو روانی بسیار شدید، بازیکن ها راحت نیستند و اغلب نمی تونند بازی اصلی خودشون را داشته باشند. دیدید که نه رونالدینیو تونست اونی باشه که انتظار بود و نه علی کریمی ، چون به شدت تحت فشار جو روانی ناشی از توقعات مردم بودند، در عوض زیدان، با آنکه با وجود سن بالا، توقع زیادی ازش نبود، خیلی خوب ظاهر شد.

اما دو گل، آنهم دردقیقه 119 و 121 خیلی هیجانی بود، البته به نظر من پاس گل اول از خود گل، زیباتر بود و گل دوم هم بیشتر بخاطر شوک روانی بود که به آلمانها وارد شد. خیلی ضربه روانی شدید بود.

صحنه زیبائی که در پایان مسابقه، همه دیدیم تشویق گرم تماشاگران آلمانی از تیمشان بود.
خیلی زیباست، در حالی که اشکها جاری باشه از تاسف شکست، همون  تیم را ایستاده و به سبک خاص آن، یعنی چپ و راست شدن، به همراه دست تکان دادن، تشویق کنند و حتی آنجلا مرکل هم ، درخالی که سعی می کرد لبخند از لبش محو نشه، با تکان دادن هماهنگ دستها و البته کمر، تیمش رو تشویق می کرد.

به راستی آیا وقت آن نرسیده که ما ها هم کمی یاد بگیریم؟؟؟
بی تردید در بسیاری چیزها، ما از اروپا و غرب جلوئیم، اما......
در بعضی چیزها هم خیلی خیلی عقبیم، از جمله اخلاق اجتماعی و انضباط اجتماعی.
و از جمله همین نحوه برخورد با تیم های ملی.
به نظر من فقط به یک شرط میشه پس از شکست، بازیکنان را ملامت کرد و آن اینکه به درستی ثابت شود تمام توان خود را به کار نگرفته اند و یا خدای نکرده قصد خیانت داشته اند، که به نظر من برای هیچکدام از بازیکنان تیم ملی ما متصور نیست.
اغلب ما متاسفانه زبان درازی در ملامت کردن داریم و جنبه پذیرش شکست و ناکامی را هم نداریم.
چقدر من این روزها متاسف میشم که می بینم به بازیکنانی که سالها برای کشور زحمت کشیده اند و افتخارآفرین بوده اند اهانت میشه، با اینکه هیچگونه ارادت شخصی به هیچکدومشون ندارم و برعکس از دست خیلی هاشون هم دلخورم بخاطر کارهای حاشیه ای شون، و عدم رعایت اخلاق انسانی ، اما به شدت معتقدم هر بحثی باید در جایگاه خودش مطرح بشه.

از دستشون دلخورم بخاطر اینکه باید بدانند وقتی به نمایندگی از هفتاد میلیون نفر، جلو میلیاردها چشم ظاهر می شوند، دیگر باید من و تو و مسائل بچه گانه شخصی کنار گذاشته بشه. آنها باید بتونند این مطلب رو درک کنند. چون دیگه فقط شخص آنها مطرح نیست، جایگاه آنها هم مطرح است. دیگه خودشون تنها نیستند که جلو کمد لباسی خونه یا آئینه حمام بایستند و هر شکلک و ادائی که خواستند در بیارن ویا وقتی خیلی خوشحال و یا خیلی عصبانی میشن، دست به هرکاری بزنند.
آنها چنین حقی رو ندارند، چون اسم و پرچم یک کشور بزرگ و غیرتمند یعنی ایران روی پیراهنشون آمده.
اما به هر حال، به هیچ وجه به خودم اجازه اهانت به هیچکدام را نمیدم. انتقاد یک حرف است و اهانت حرفی دیگر.

در هر صورت بازی دیشب برای من این نوع زیبائی رو داشت. یه نکته جالب هم این بود که عادل خان فردوسی پور گفت خرافاتی های ایتالیائی معتقدند 12 سال یکبار ایتالیا فینالیست میشه و یکی در میون هم می بره و اتفاقاً از حدود سی سال قبل تا حالا همینطور بوده و این دفعه نوبت بردن و قهرمان شدن اوناست! پیش خودم عجب خرافات تجربه شده ای! اگه توی علوم تجربی بود که تا حالا حداقلش شده بود یه تئوری! یادم به لطیفه ای افتاد:
می کن یه روز یکی داشته درد ودل میکرده برای رفیقش و میگفته فلانی، ما یه بدشانسی داریم که هرکی توی ده هر چیش گم میشه، میاد در خانه ما و میگه شما برداشتید و اتفاقاً هم ، از بدشانسی ما!!! اون چیز توی خونه ما پیدا میشه!!!...
کار جالبی هم شبکه 3 بین دو نیمه انجام داد که قابل تقدیر بود. واقعیت اینه که اسرائیلی های خونخوار مثل همیشه از توجه افکار عمومی دنیا به جام جهانی دارند سوء استفاده می کنند و فلسطینیها رو به خاک و خون می کشند. باید صداو سیمای ما والبته همه کشورهای مسلمان به این نکته توجه داشته باشند و سربزنگاهها از این فرصت برای مقابله با ایده اسرائیلی ها استفاده کنند که وقت بین دو نیمه بسیار انتخاب خوبی است، البته اگر وسوسه پولهای ناشی از آگهی تبلیغاتی بگذارد...

فوتبال زیبائی های زیادی میتونه داشته باشه، همانطور که زشتی های زیادی. ایکاش روز به روز زیباتر بشه...

یا علی


شبهای علی...

پنج شنبه 85/4/8 9:43 عصر| | نظر

سلام.

شام شهادت حضرت مادر است، مولا امیرالمومنین در کنار مزارش اینگونه نوحه سرائی می کند :

ای رسول خدا ، از جانب من و دخترت که هم اکنون در جوارت فرودآمده ، و به سرعت به تو ملحق شده است، سلام ...

ای پیامبر !... از فراق دختر برگزیده و پاکت پیمانه صبرم لبریز شده و طاقتم از دست رفته 000  اما پس از روبروشدن با مرگ و رحلت تو هر مصیبتی به من برسد کوچک است  [ فراموش نمی کنم ] با دست خود تو را در میان قبر قرار دادم ، و هنگام رحلتت سرت برسینه ام بود که قبض روح شدی فانا لله و انا الیه راجعون : پس ما از آن خدائیم و به سوی او بازمی گردیم . [ ای پیامبر ] امانتی که به من سپرده بودی هم اکنون بازداده شده و گروگان را بازپس دادم اما اندوهم همیشگی است و شبهایم همراه بیداری، تا آندم که خداوند سرمنزل تو را که در آن اقامت گزیده ای برایم انتخاب کند .

 به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امتت در ستم کردن به وی اجتماع کرده بودند... سرگذشت وی را از او بی پرده بپرس ... و چگونگی را از وی خبر گیر ... وضع این چنین است، در حالیکه هنوز فاصله ای با زمان حیات تو نیفتاده و یادت فراموش نگردیده... سلام من به هر دوی شما باد... سلام وداع کننده نه سلام کسی که یا خشنود یا خسته دل باشد...

 اگر از خدمت تو بازمی گردم از روی ملالت نیست، و اگر در کنار قبرت اقامت گزینم نه به خاطر سوءظنی است که به وعده نیک خدا در مورد صابران دارم ...

یا علی جان، سرت سلامت


   1   2      >