مدير پارسي بلاگ

بنام خدا


 دختر يکي از خويشاوندان، در يک المپيادعلمي بين تيزهوشان استان قم،  رتبه اول شده،
جايزه، يک دستگاه سشوار مرحمت فرموده، اداره کل آموزش پرورش استان قم...
دخترخانم هم به مادرش گفته: صبر کن، خوب درسم رو ميخونم و ميرم خارج، جائي که قدرم را بهتر بدانند...




و اين داستان ادامه دارد... تا کي؟ نمي دانم...


نوشته شده در  يکشنبه 2/4/1387ساعت  1:5 عصر  توسط سيد محمدرضا فخري 
  نظرات ديگران()


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[23/5/1387- 11:3 ع] نامجو و جسارت به کلام خدا
[23/4/1387- 12:0 ع] آقا! اين ديني نيست!
[18/4/1387- 12:41 ع] مکالمه ي دو فرمانده
[11/4/1387- 10:37 ع] آسيد پرويز
[2/4/1387- 1:5 ع] ميرم خارج ...
[31/2/1387- 10:18 ع] بازي سرنوشت
[5/2/1387- 6:22 ع] سينه‏ي اين دشت
[20/1/1387- 12:23 ع] خراش به چهره هنرمند... چرا؟
[6/12/1386- 4:36 ع] من وکيلم...
[24/6/1386- 3:45 ع] گريه کن سرباز...
[آرشيو شده ها]