بنام خدا
سينهي اين دشت
به سختي، گوني را بر زمين مي کشيد. گهگاه نگاهي مي کرد به سمت غروب آفتاب. از چپ و راست، تا چشم کار مي کرد دشت بود و تپه. رنگ افق که به زردي گرائيد، مرد خسته، در سراشيبي ملايم تپه، روي علفهاي نرم دراز کشيد و مشغول تماشاي آسمان شد.
بناگاه صداي غريبي شنيد، همانطور که خوابيده بود سرش را برگرداند، صداي پرنده اي بود که آنطرف تر روي زمين، اين سو و آن سو مي پريد.او زبان پرندهها را خوب مي فهميد. هزار روزِ تمام، در مدرسه اي در اعماق دشت بالا، زبان تمام پرنده ها را يادگرفته بود. پرنده داشت با خودش ميگفت: عجب جاي خوبي پيدا کردم.
در دامنه تپه، تکه زمين نسبتاً همواري بود به پهناي يک حوض کوچک، که دست طبيعت، آن را به شکل پنج وارونه در آورده بود. مرد، با عجله دو دستش را در گوني فروبرد و يک مشت دانه برداشت، بعد آرام پاشيد وسط زمين. بعد نشست و شروع کرد به تماشا.
مرغ، آواز خوان و بي توجه به نگاه مرد، مشغول برچيدن دانه ها شد: نگاهي به زمين، نگاهي به آسمان، يک دانه، دوباره نگاهي به زمين، نگاهي به آسمان، يک دانه ي ديگر... اين رفت و برگشت چقدر براي مرد لذت بخش بود!
يک دسته پرنده، از انتهاي افق، مثل امواج دريا، به آرامي ، نزديک مي شدند.هنوز از بالاي سرش رد نشده بودند که ناگهان مسيرشان را تغيير دادند و با شيب زياد، به سمت تکه زمين پنجي سرازير شدند. مرد، با اشتياق تمام، مشتي ديگر برداشت و به سمت زمين پاشيد ، باز مشتي ديگر و باز لذتي ديگر...
بعد، توجهش به چيزي جلب شد! زمين پنجي شکل، داشت آرام آرام بزرگ تر و بزرگ تر مي شد. بزرگتر و بزرگتر. هر چه پرنده بيشتري فرود مي آمد، زمين، از اطراف رشد مي کرد.
همه پرندگان که جمع شدند، او کل دانه ها را بر زمين پاشيده بود و حالا زمين پنجي شکل، چندين برابر بزرگتر شده بود. لبخندي رضايت بخش بر لبانش نقش بست.
وقتي همه ي پرندگان سير شدند، ناگهان يکي از آنها گفت : رفقا! اينجا را نگاه کنيد! او بود که براي ما دانه ريخت، همه مراقب باشيد! او يک عقاب است! در کمين ماست!
ديگري گفت: چه مي گوئي؟ عقاب ديگر کدامست؟ من که تابحال کبوتري به اين زيبائي نديده ام!
ديگري گفت: شماها عجب اشتباهي مي کنيد. اين که گنجشکي بيش نيست. تنها اينجا چه مي کند؟
رئيس گروه گفت: بس کنيد، اين سيمرغي است که در انتظار نماز شامگاهي نشسته است.
بعد يکي گفت: جسارتاً به عرض برسانم که آنچه من مي بينم قويي سفيد است که خسته و از راه مانده در انتظار طلوعي وحرکتي ديگر است...
و ديگراني او را کرکس، بوقلمون، مرغ خانگي، کلاغ، خروس و...ناميدند...
و مرد ، فقط لبخند زد. او احساس آنها را خوب درک مي کرد. او خوب مي فهميد که چه مي بينند و چه مي گويند. ديگر افق کاملاً سرخ شده بود. او غرق در شادي و لذت، آرام بر روي زمين دراز کشيد. بعد دستانش را باز کرد، به انتهاي آسمان خيره شد، و فرياد زد:
خدايا...
همه ي کوهها را به من دادي، همه دشتهاي پهناور، از آن منست...
درياهاي دور، اقيانوسهاي بي کران، همه و همه مال منست...
اين زمينها، جنگلها، کوهها...
خدايا آسمانهايت هم مال منست، همه، تا هر جا که فکر آدمي قد بکشد
از کهکشانهاي دور، تا اينجا، همه و همه مال منست.
خدايا... اينها تکه هايي از من اند که دارم با تمام وجود حسشان ميکنم...
و آنگاه ساکت شد...
نسيمي آرام، صداي او را به سرتاسر دشت رسانده بود. پرنده ها، اما نمي فهميدند که او چه مي گويد. سرش را بلند کرد و نشست. آنگاه ديد که تا چشم کار ميکند، زمين پنجي شکل بزرگ شده و انگار که ديگر هيچ انتهايي ندارد. بعد که بيشتر دقت کرد، ديد ديگر زميني وجود ندارد... دشتي وجود ندارد... کوهي وجود ندارد...
همه را مي ديد، اما از هر طرف نگاه ميکرد انگار که داشت در اعماق وجود خودش سير مي کرد ...
حالا ديگر پرنده اي نبود، ديگر کوه و دشت و آسماني نبود... او بود و خودش و پنجي شکلي که حالا شده بود به وسعت آسمانها و زمين ...
پي نوشت:
[داستان با توجه به نظرات خوب دوستان عزيزم، آقاي درخشنده و آقاي آقاجاني، دوبار ويرايش شد] خوشحال مي شوم از نقد هنرمندانه همه عزيزان بر اين داستان کوتاه بهره مند شوم.
ياحق